تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٤٩ - قصهء سبحانى ما اعظم شأن گفتن ابا يزيد و اعتراض مريدان و جواب او مر ايشان را نه از طريق گفت زبان بلكه از راه عيان
((٢١٢١)) كه تو را از تو به كل خالى كند تو شوى پست او سخن عالى كند
((٢١٢٢)) گر چه قرآن از لب پيغمبر است هر كه گويد حق نگفت او كافر است
((٢١٢٣)) چون هماى بىخودى پرواز كرد آن سخن را بايزيد آغاز كرد
((٢١٢٤)) عقل را سيل تحيّر در ربود ز ان قوىتر گفت كاوّل گفته بود
((٢١٢٥)) نيست اندر جبّهام الا خدا چند جويى در زمين و در سما
((٢١٢٦)) آن مريدان جمله ديوانه شدند كاردها در جسم پاكش مى زدند
((٢١٢٧)) هر يكى چون ملحدان كرد كوه كارد مى زد پير خود را بىستوه
((٢١٢٨)) هر كه اندر شيخ تيغى مى خليد باژگونه او تن خود مى دريد
((٢١٢٩)) يك اثر نى بر تن آن ذو فنون و ان مريدان خسته در غرقاب خون
((٢١٣٠)) هر كه او سوى گلويش زخم برد حلق خود ببريده ديد و زار مرد
((٢١٣١)) و ان كه او را زخم اندر سينه زد سينه اش بشكافت شد مردهء ابد
((٢١٣٢)) و آنكه آگه بود از آن صاحب قران دل ندادش كه زند زخم گران
((٢١٣٣)) نيم دانش دست او را بسته كرد جان ببرد الا كه خود را خسته كرد
((٢١٣٤)) روز گشت و آن مريدان كاسته نوحه ها از خانه شان برخاسته
((٢١٣٥)) پيش او آمد هزاران مرد و زن كاى دو عالم درج در يك پيرهن
((٢١٣٦)) اين تن تو گر تن مردم بدى چون تن مردم ز خنجر گم شدى
((٢١٣٧)) با خودى يا بىخودى دو چار زد بىخود اندر ديدهء خود خار زد
((٢١٣٨)) اى زده بر بىخودان تو ذو الفقار بر تن خود مى زنى آن هوش دار
((٢١٣٩)) ز ان كه بىخود فانى است و ايمن است تا ابد در ايمنى او ساكن است
((٢١٤٠)) نقش او فانى و او شد آينه غير نقش روى غير آن جاى نه
((٢١٤١)) گر كنى تف سوى روى خود كنى ور زنى بر آينه بر خود زنى
((٢١٤٢)) ور ببينى روى زشت آن هم تويى ور ببينى عيسى مريم تويى
((٢١٤٣)) او نه اين است و نه آن او ساده است نقش تو در پيش تو بنهاده است