قواعد فقهيه - بجنوردى، سيد محمد - الصفحة ٤٠٩
زراره روايت كرد كه دختر حمران تحت اختيار مرد گرفتار بوده، مرد متعهد مىشود كه چه در زمان حيات و چه بعد از مرگ زن، هيچ زن يا كنيزى را نگيرد در مقابل، زن هم بعد از مرگ او با مرد ديگرى ازدواج نكند و آن دو قرار گذاشتند بر اينكه چنان كه هر يك از آن دو نسبت به ديگرى به وعدۀ خويش عمل ننمود تمام أموالى كه از نذر و قربانى و هر مالى كه آن دو مالك مىشدند در صورت خلف وعده متعلق به فقرا و مساكين باشد و تمام بندگانش هم آزاد شوند.
سپس پيش امام (ع) آمد و مطلب را به ايشان عرض كرد امام (ع) فرمود: دختر حمران داراى حقى است ولى اين مطلب ما را وادار نمىكند كه حق را نگوييم. برو ازدواج كن و كنيز بگير. اين شرط چيزى نيست (لازم الوفاء نيست) بعد از اين جريان آن مرد آمد و كنيز گرفت و بعد از آن فرزندان زيادى را براى او به دنيا آورد.
٢٤- عمار بن مروان عن ابى عبد اللّه (ع) قال: قلت جاء رجل إلى امرأة فسألها أن يزوجها نفسه فقالت اتزوجك نفسى على أن تلتمس منى ما شئت من نظر او التماس و تنال منى ما ينال الرجل من أهله إلّا أنك لا تدخل فرجك فى فرجى و يتلذذ بما شئت، فانى أخاف الفضيحة، قال لا بأس ليس له إلّا ما شرط». [١]
عمار بن مروان از امام صادق (ع) نقل مىكند كه به امام عرض كردم مردى پيش زنى رفته و از او خواست كه خود را به ازدواج مرد درآورد. زن گفت من خودم را به حبالة نكاح تو در مىآورم بر اينكه هر چه خواستى از من أعم از نگاه كردن، لمس كردن و هر كارى كه يك مرد با زنش انجام مىدهد تو انجام بدهى به جز اينكه
[١] . ملا احمد نراقى، عوائد الايام، عائدة ١٥، ص ٤٢.