قواعد فقهيه - بجنوردى، سيد محمد - الصفحة ١٧
پس براى آن ملك منفعتى در عالم اعتبار تشريعى باقى نمىماند، به اين معنى كه آنچه در دست مالك است بعد از اجاره نفس عين بدون منفعت است.
پس هرگاه عين را فروخت به مستأجر منتقل نمىشود مگر عين خالى از منفعت، به دليل اينكه مالك منافع نيست تا آن را به مشترى منتقل كند و كسى كه فاقد شىء باشد، ممكن نيست كه معطى آن باشد. پس براى مشترى ملك بدون منفعت حاصل مىشود و مانند اين مورد، متابعتى در بين ندارد.
بين مالكيت عين و ملكيت منافع آن ملازمهاى نيست، و الّا بطلان تمام اجارهها لازم مىشود يا قول به اينكه منافع عين مستأجره، ملك موجر است- تمام منافع عين مستأجره- و همچنين ملك مستأجر است اين قول صحيح نيست.
آنچه از ايضاح در شرح قول پدرش- قدس سرّه- استفاده مىشود اين است كه اگر مستأجر همان مشترى بود جواز آن اقرب است. وى مىگويد: احتمال دارد اجاره منفسخ شود، زيرا زمانى كه رقبه را مالك باشد، منافع بر ملك را به دليل تابعيت رقبه، مالك مىشود و هرگاه منافع مملوك او بود عقد اجاره بر آن باقى نمىماند. [١]
همانا مالكيت عين، مالكيت منافع را به تبع خود در پى دارد. هرگاه مالكيت آن به سبب ديگر باقى نماند تحصيل حاصل لازم مىشود، مانند آنچه بيانش گذشت و با صرف حدوث منافع بر ملك به طور مطلق مالكيت واجب نمىشود، بلكه هرگاه به
[١] . فخر المحققين، ايضاح الفوائد، ج ٢، ص ٢٤٤؛ علامه حلّى، قواعد الاحكام، ج ١، ص ٢٢٤.