دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٨٥ - ١١ احنف بن قيس
٦٣٦١. الجمل چون فرستاده احنف آمد و بر على ٧ وارد شد و خبر دست نگه داشتن قومش عليه على ٧ را به او داد، مردى گفت: اى امير مؤمنان! اين [احنف] كيست؟
[فرستاده] گفت: اين، زيركترينِ عرب و بهترينِ آنان براى قومش است.
على ٧ فرمود: «چنين است و من او را با مُغَيرة بن شعبه مىسنجم كه به طائف رفته و در آن جا مانده و منتظر است تا ببيند مردم به فرمان چه كسى درمىآيند».
آن مرد گفت: من گمان مىكنم كه احنف، زودتر از مغيره به آنچه دوست دارى، درآيد.
٦٣٦٢. وقعة صفّين در ياد كرد اعزام دو داور در پايان جنگ صفّين: احنف بن قيس، به سوى على ٧ رفت و گفت: اى امير مؤمنان! من در جنگ جمل، دو راه به تو پيشنهاد كردم كه اگر بخواهى، پيروانم را [كه اندكاند] به خدمت تو آورم و يا قبيله بنى سعد را [كه بسيارند] از [جنگ با] تو بازدارم. پس گفتى قومت را بازدار كه همين جلوگيرى براى كمك به من كافى است. من نيز به فرمان تو ماندم.
اين عبد اللّه بن قيس (ابو موسى اشعرى)، كسى است كه من عصاره خِرَدش را دوشيده و او را فردى سطحى و كُند ذهن يافتهام. او مردى از يمن است و قومش همراه معاويهاند.
تو اكنون با مردى سخت و گران جان (عمرو عاص) روبهرويى؛ مردى كه با خدا و پيامبرش جنگيده است و كسى بايد به رويارويىاش برود كه چنان خود را از او دور نگه دارد كه گويى با ستارگان آسمان است و چنان خود را به آنان نزديك كند كه گويى در كف دستشان است.
پس مرا روانه كن كه به خدا سوگند، عمرو، هيچ گرهى را نمىگشايد، مگر آن كه سختتر از آن را برايت مىبندم. پس اگر مىگويى كه من از ياران پيامبر خدا نيستم، پس صحابى ديگرى غير از عبد اللّه بن قيس را بفرست و مرا نيز با او بفرست.
على ٧ فرمود: «اينان عبد اللّه بن قيس را با آن كلاه زاهدنمايَش عَلَم كرده و نزد من آوردهاند و گفتهاند:" اين را بفرست كه ما به او رضايت داريم" و خداوند، خود، امر خويش را پيش مىبرد».
٦٣٦٣. وقعة صِفّين پس از دعوت على ٧ از اهالى بصره براى جنگ با معاويه و پس از اين كه ابن عبّاس، نامه امام ٧ را بر ايشان خواند: پس احنف بن قيس برخاست و گفت: آرى. به خدا سوگند، به تو پاسخ مثبت مىدهيم و با تو حركت مىكنيم، چه آسان باشد، چه دشوار، گوارا يا ناگوار! و در اين راه، اميد خير مىبريم و پاداشِ خداى بزرگ را.