دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٨٧ - ٩٣ منذر بن جارود عبدى
٦٦٦٩. تاريخ اليعقوبى به نقل از غياث: على ٧ به منذر بن جارود كه فرماندار اصطخر بود نوشت: «امّا بعد؛ شايستگى پدرت، مرا فريفته تو كرد؛ امّا تو چون هوسرانىات را وا نمىنهى، همان، خوارت مىسازد.
به من خبر رسيده كه فراوان، كارت را رها مىكنى و تخت حكومت را به بازيچه وا مىنهى و دنبال شكار و سگبازى مىروى. سوگند مىخورم كه اگر اين خبرْ حقيقت داشته باشد، سزاى كارت را بدهم و نادانِ خاندانت، از تو بهتر خواهد بود. پس چون نامهام را ديدى، نزد من بيا. والسلام!».
مُنذِر آمد و على ٧ هم او را بر كنار كرد و سى هزار درهم [بدهىاش] را طلب كرد. سپس با وساطت صعصعة بن صوحان، او را رها كرد، و البته پس از آن كه او را قسم داد و او هم قسم ياد كرد [كه ندارد].
٦٦٧٠. الأخبار الطّوال: حسين بن على رضىاللهعنه نامهاى به برخى از پيروان خود در بصره نوشت و آن را با يكى از بندگان آزاد كردهاش به نام سلمان فرستاد.
متن نامه چنين بود: «به نام خداوند بخشاينده مهربان. از حسين بن على به مالك بن مسمع و احنف بن قيس و منذر بن جارود و مسعود بن عمرو و قيس بن هيثم. سلام بر شما!
امّا بعد؛ من شما را به زنده كردن نشانههاى حق و ميراندن بدعتها، فرامىخوانم. اگر پاسخ مثبت دهيد، به راه هدايت، رهنمون مىشويد. والسلام!».
چون اين نامه به آنان رسيد، همگى آن را پنهان داشتند، جز منذر بن جارود كه آن را فاش ساخت؛ از آن جا كه دخترش هند را به همسرى عبيد اللّه بن زياد [حاكم بصره] درآورده بود. پيش او آمد و بر وى وارد شد و از نامه و مضمون آن باخبرش كرد. عبيد اللّه بن زياد نيز فرمان داد كه فرستاده را بيابند و چون او را يافتند، نزد وى آوردند و گردنش را زدند.
ر. ك: ج ٤ ص ٤٩ (منذر بن جارود).