دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٨٩ - ٨١ قيس بن سعد بن عباده
چون نامه على ٧ به قيس بن سعد رسيد و آن را خواند، نتوانست خود را نگه دارد و به امير مؤمنان نوشت: امّا بعد؛ اى امير مؤمنان! از فرمان تو به شگفت آمدم. آيا تو مرا به پيكار با كسانى فرمان مىدهى كه از تو دستْ بازداشتهاند و تو را در پيكار با دشمنت آسوده نهادهاند، در حالى كه تو هرگاه با آنان بجنگى، دشمنت را عليه تو يارى مىدهند؟!
پس سخن مرا بپذير اى امير مؤمنان و از آنان دست بكش كه نظر [درست]، وا نهادن آنان است. والسلام! ....
چنين بود كه على ٧ محمّد بن ابى بكر را به سوى مصر فرستاد و قيس را از [حكومت] آن بركنار كرد.
٦٦٢٠. تاريخ الطبرى به نقل از كعبِ والبى: على ٧ همراه محمّد بن ابى بكر، نامهاى به مردم مصر فرستاد و چون محمّد با آن نامه بر قيس درآمد، قيس به او گفت: امير مؤمنان، چه منظورى دارد؟ چه چيزى [نظر] او را دگرگون كرده است؟ آيا كسى ميان من و او را به هم زده است؟
محمّد بن ابى بكر به او گفت: نه؛ و اين حكومت، حكومت تو باشد!
گفت: نه، به خدا سوگند، لحظهاى در كنار تو نمىمانم، و هنگام بركنارىاش خشمناك شد و از آن جا به سوى مدينه آمد و وارد مدينه شد و حَسّان بن ثابت كه هوادار عثمان بود به شماتت او آمد و به او گفت: على بن ابى طالب، تو را در حالى بر كنار كرد كه عثمان را كشتهاى. پس گناه برايت ماند و [على] خوب از تو سپاسگذارى نكرد.
قيس بن سعد به او گفت: اى نابيناى كوردل! به خدا سوگند، اگر ميان قوم من و تو جنگ درنمىگرفت، گردنت را مىزدم. از نزدم بيرون رو.
سپس قيس و سهل بن حُنَيف [از مدينه] بيرون آمدند تا بر على ٧ درآمدند و قيس، حقيقت ماجرا را براى على ٧ بازگفت و على ٧ او را تصديق كرد. سپس قيس و سهل در صِفّين در كنار على ٧ حضور يافتند.