دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٣١ - ٧٢ عمار بن ياسر
بار خدايا! تو مىدانى كه اگر مىدانستم رضايت تو در اين است كه نوك شمشيرم را بر شكمم بگذارم و سپس چنان بر آن خم شوم كه از پشتم خارج شود، چنان مىكردم و امروز، هيچ كارى را نمىشناسم كه چون جهاد با اين فاسقان، تو را خشنود سازد، و اگر كارى را مىشناختم كه تو را خشنودتر مىكند، بىگمان، آن را انجام مىدادم.
به خدا سوگند، قومى را مىبينم كه چنان بر شما ضربه مىزنند كه باطلگرايان از آن به ترديد مىافتند و به خدا سوگند، اگر بر ما ضربه مىزدند و ما را تا زير نخلهاى هَجَر[١] مىراندند، باز ترديد نمىكردم كه ما بر حقيم و آنان بر باطلاند.
سپس گفت: چه كسى رضايتخدا، صاحب حقيقىاش، را مىجويد و قصد بازگشتبهدارايى و فرزندانشرا ندارد؟
گروهى نزد وى آمدند.
گفت: به سوى اين قومِ مدّعىِ خونخواهى عثمان برويم، كه به خدا سوگند، خونخواه او نيستند، بلكه دنيا را مَضمَضه كرده و شيفته آن گشتهاند و فهميدهاند كه اگر به حقْ گردن نهند، ميان آنان و آنچه كه در آن غوطهورند، جدايى مىاندازد و پيشينهاى هم ندارند كه بدان وسيله، حقّ اطاعت و ولايت بر مردم بيابند. پس به پيروان خود نيرنگ زدند و گفتند: «امام ما به ستمْ كشته شد» تا بدين گونه، پادشاه و سلطان شوند. پس به اين جا رسيدند كه مىبينيد، و اگر اين ادّعا نبود، دو نفر هم پيرو آنان نمىشدند.
بار خدايا! اگر ما را يارى دهى، دير زمانى است كه يارى مىدهى، و اگر كار را به سود آنان كنى، پس به سبب بدعتهايى كه در ميان بندگانت پديد آوردهاند، عذابى دردناك را براى آنها ذخيره كن.
٦٥٧٤. رجال الكشّى به نقل از حُمران بن اعيَن، از امام باقر ٧: گفتم: درباره عمّار، چه مىگويى؟
سه بار فرمود: «خداوند، عمّار را رحمت كند! همراه امير مؤمنان جنگيد و به شهادت رسيد».
با خود گفتم: مقامى از اين برتر، وجود ندارد؟
پس به من رو كرد و فرمود: «شايد مىگويى مانند آن سه نفر[٢] است! هرگز!».
گفتم: عمّار، از كجا مىدانست كه در آن روز، كشته مىشود؟
[١] هَجَر، جايى در جنوب شرق عربستان و بسيار دور از مكّه و مدينه است كه نخلستانهاى انبوه دارد.( م)
[٢] يعنى سلمان و ابو ذر و مقداد.