دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٢٩ - ٣٨ زياد بن ابيه
[اربابش] حارث بن كلده مىداد و در جايى مىنشست كه زنان بدكاره طائف مىنشستند؛ محلّهاى بيرون از شهر طائف به نام «جايگاه بدكارهها».
٦٤٥٩. تاريخ اليعقوبى: زياد بن عبيد، كارگزار على بن ابى طالب ٧ بر استان فارس بود. چون معاويه به خلافت رسيد، به او نامه نوشت و او را تهديد كرد و ترساند.
پس زياد به سخنرانى ايستاد و گفت: پسر [هند] جگرخوار و پناهگاه نفاق و بازمانده احزاب [مشرك]، نامهاى تهديدآميز به من نوشته، در حالى كه ميان من و او، پسران دختر پيامبر خدا با نود هزار سپاهى هستند كه دسته شمشيرهايشان در زير چانههايشان است و رو نمىگردانند تا به شهادت رسند.
هان! به خدا سوگند، اگر به من برسد، مرا سرسخت و شمشيرزن خواهد يافت.
پس معاويه، مغيرة بن شُعبه را به سوى زياد فرستاد و او را آورد و سپس او را برادر خود و فرزند ابوسفيان خواند و حكومت بصره را به او سپرد و زياد، چهار شاهدْ حاضر نمود كه يكى از آنان شهادت داد على بن ابى طالب ٧ به او گفته است كه:
آنان نزد عمر نشسته بودند كه زياد، نامه ابو موسى اشعرى را آورد و سخنانى گفت كه عمر، خوشش آمد و به وى گفت: آيا مىتوانى بر بالاى منبر و در حضور مردم، همينها را بگويى؟ زياد گفت: اى امير مؤمنان! براى من سخن گفتن در برابر آنان آسانتر از سخن گفتن در حضور توست. پس ابو سفيان گفت: به خدا سوگند، او پسر من است و من نطفه او را در رَحِم مادرش نهادم. گفتم: پس چه چيزى مانع ادّعايت مىشود؟ گفت: ترس از اين درازگوش عربده كش!
و ديگرى [نيز] پيش آمد و بر اين، شهادت داد و چون زياد از او پرسيد كه درباره على چه مىگويد، گفت: مانند همان نظر و گفتار تو را مىگويم، هنگامى كه تو را حاكم فارس كرد و برايت شهادت داد كه پسر ابو سفيانى.
و ابو مريم سَلولى پيش آمد و گفت: من نمىدانم شهادت على چيست؛ امّا من در طائف، شرابفروش بودم. ابوسفيان در بازگشت از سفرش بر من گذشت. پس غذا خورد و نوشيد. سپس گفت: اى ابومريم! مسافرت و دورى از وطن به درازا كشيده است. آيا زن بدكارهاى سراغ دارى؟