دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢١٥ - ٣٨ زياد بن ابيه
عمر، ابو موسى اشعرى را به جاى مغيره، كارگزار [كوفه] كرد و فرمان داد كه مغيره را [به سوى مدينه] روانه كند. چون مغيره آمد، عمر، او و شاهدان را گرد آورد. سه تنْ شهادت دادند و زياد [به عنوان شاهد چهارم] پيش آمد. عمر، چون او را ديد، گفت: سيماى مردى را مىبينم كه خداوند به وسيله او، مردى از ياران محمّد ٦ را رسوا نمىكند.
پس چون نزديك شد، عمر گفت: تو چه دارى، اى پس افتاده عُقاب؟
گفت: كارى زشت ديدم و صداى بلند نفس زدن و پاهايى كه در هم مىتنيد؛ امّا نديدم كه مانند ميل در سُرمهدان باشد.
پس عمر، ابو بكره و نافع و شبل بن معبد را حدّ [قَذْف] زد.
ابوبكره برخاست و گفت: شهادت مىدهم كه مغيره، زناكار است. عمر، دوباره خواست كه او را حد زند كه على ٧ به او فرمود: در آن صورت، يارت (مغيره) سنگسار مىشود.
از آن پس، عمر، چون مغيره را مىديد، مىگفت: اى مغيره! هيچ گاه تو را نديدم، مگر آن كه ترسيدم خداوندْ مرا سنگباران كند[١].
٦٤٤٤. الاستيعاب: عمر بن خطّاب، زياد را براى به سامان آوردنِ تباهىهايى كه در يمنْ رخ داده بود، فرستاد و چون از مأموريتش بازگشت، خطبهاى خواند كه مردم مانندش را نشنيده بودند.
عمرو بن عاص گفت: بدانيد كه به خدا سوگند، اگر اين جوانْ قُرَشى بود، عرب را با عصايش مىراند (فرمانرواى آنان مىشد).
ابوسفيان بن حرب گفت: به خدا سوگند، من كسى را كه نطفه او را در رَحِم مادرش نهاد، مىشناسم.
على بن ابى طالب ٧ به او فرمود: «او چه كسى است، اى ابوسفيان؟».
گفت: منم.
[١] در الأغانى آمده است: از شَعبى نقل شده است:« امّ جميل، دختر عمر كه مغيرة بن شعبه متّهم به زنا با او بود در كوفه براى نيازهايش به خانه مغيره مىرفت و مغيره هم آنها را برآورده مىساخت. يكبار در موسم حج، عمر و مغيره به هم برخوردند. عمر[ به او] گفت: آيا اين زن را مىشناسى؟ گفت: آرى. اين، امّ كلثوم، دختر على است. عمر به او گفت: آيا براى من خود را به نادانى مىزنى؟ به خدا سوگند، گمان نمىبرم كه ابوبكره بر تو دروغ بسته باشد! من هيچ گاهْ تو را نديدم، مگر آن كه ترسيدم سنگى از آسمان بر من ببارد».