دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٩٩ - ٣٦ رشيد هجرى
بن ابيهْ چنان كرد، او از حق، روى برنتافت و شهد شهادت نوشيد و به دار كشيده شد.
٦٤٣٧. الأمالى، طوسى به نقل از دختر رُشَيد هَجَرى: پدرم گفت:" محبوب من، امير مؤمنان، به من فرمود: «اى رشيد! چگونه صبر مىكنى آن گاه كه فرزندْ خوانده بنى اميّه در پىِ تو فرستد و دست و پا و زبانت را ببُرَد؟».
گفتم: اى امير مؤمنان! آيا پايان آن، بهشت است؟
گفت: «آرى، اى رشيد! و تو در دنيا و آخرت با من خواهى بود»".
به خدا سوگند، مدّت زمانى نگذشته بود كه آن حرامزاده، زياد بن ابيهْ، در پى او فرستاد و او را به بيزارى جستن از امير مؤمنان فراخواند؛ امّا رشيد، از اين كار خوددارى ورزيد. زياد به او گفت: سروَرت به تو گفته است كه چگونه مىميرى؟
گفت: دوست من كه درودهاى خدا بر او باد به من خبر داده است كه تو مرا به بيزارى جُستن از او فرا مىخوانى، امّا من بيزارى نمىجويم. تو هم مرا پيش مىاندازى و دست و پا و زبانم را مىبُرى.
ابن زياد گفت: به خدا سوگند، كارى مىكنم كه سخن او دروغ درآيد. او را بياوريد و دست و پايش را ببُريد، امّا زبانش را بگذاريد.
پسدستو پايش را بريدند و او را بهخانهمان آوردند.
گفتم: پدرم! فدايت شوم! آيا از اين مصيبت، درد و رنجى هم مىكشى؟
گفت: دختركم! به خدا سوگند، نه! تنها مانند وقتى است كه در تنگناى شلوغى، گرفتار شوى.
پس همسايگان و آشنايان او بر وى درمىآمدند و اظهار همدردى مىكردند.
رشيد گفت: كاغذ و دواتى برايم بياوريد تا از آنچه مولايم امير مؤمنان به من ياد داده است، برايتان بگويم.
پس كاغذ و دوات را برايش آوردند و به گفتن و املاى اخبارِ وقايع و فتنههاى آينده آغاز كرد؛ و آنها را از امير مؤمنان شنيده بود و به او اسناد مىداد.
اين موضوع، به گوش ابن زياد رسيد. او هم حجامتگرى را در پى او فرستاد تا زبانش