مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٠٨ - آشنایی با قرآن (١٢)
مجموعه آثار اسـتاد شهید مطـهری، جلد ٢٨، ص: ٤٠٨
ما؟ و از طرف دیگر آیا آنها بیشتر به مسئله عَلِمَتْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ وَ اَخَّرَتْ عالمند یا ما؟ آیا آنها بهتر میدانند چه پیش فرستادهاند و چه پس فرستادهاند یا ما؟ قطعا آنها بهتر میدانند، پس چرا آنها هیچ وقت تاب نداشتهاند؟ چرا آنها هیچ وقت آرام نداشتهاند؟ آنها خیلی بهتر از ما خدا را شناخته بودند، به کریم بودن خداوند و به اکرمالاکرمین بودن خداوند و ارحمالراحمین بودن خداوند خیلی بیشتر از ما پی برده بودند، ولی در عین حال میبینیم که آنها بیشتر از ما دم از خوف خدا و مسئولیت در مقابل ذات پروردگار میزنند. همه سخنانشان متوجه خداست. همه سخنانشان متوجه قیامت و آینده است. همه سخنانشان متوجه این است که ما در مقابل خدای تبارک و تعالی وظیفه و تکلیف و مسئولیت داریم. سیره همه ائمه اطهار همین طور بود. علی (ع) در وقتی که ضربت خورده و در بستر افتاده است میگوید: همین الانِ مرا ببینید، امروزِ من را با دیروزم مقایسه کنید و عبرت بگیرید. من دیروز آدم سالمی بودم و در میان شما ]راه [میرفتم و قدرت هر کاری را داشتم، ولی امروز در اینجا افتادهام و اگر بخواهم کاری بکنم دیگر نیرویش از من گرفته شده است. پس بیایید از همین وضع من پند و اندرز بگیرید و از این فرصتی که الان دارید استفاده کنید.
ابا عبدالله (ع) جناب مسلم بن عقیل را قبلا به کوفه فرستاده بودند. روزی که اباعبدالله از مکه به طرف کوفه حرکت کردند همان روزی بود که مسلم در کوفه شهید شد. حضرت از افرادی که در بین راه با آنها برخورد میکردند اخبار و احوال را میپرسیدند و اصحاب حضرت هم خیلی علاقهمند بودند که بفهمند در کوفه چه خبر است. در یکی از منازل بین راه، دو سوار را دیدند که از طرف کوفه میآیند. حضرت جلو اسب را قدری نگه داشتند که آنها هم ببینند و بایستند تا با هم صحبت کنند. آنها حضرت را شناختند و نخواستند که با ایشان رو برو شوند و صحبتی کنند، لذا زدند و از کنار راه دور شدند. حضرت هم که احساس کردند اینها مایل نیستند، راهشان را ادامه دادند.
یک مرد اسدی (یعنی از قبیله بنیاسد) که از اصحاب حضرت بود، اعمال حجش را انجام داده بود و به سرعت پشت سر ابا عبدالله حرکت میکرد که خودش را به قافله ایشان برساند. یک منزلِ دیگر بیشتر فاصله نداشت که او هم با این دو نفر برخورد کرد. (معمولا اینها در اینگونه مسافرتها صورتهای خودشان را میپوشاندند و درست شناخته نمیشدند، مگر وقتی که این لِثامها را از جلو صورتشان عقب میزدند.) رسیدند به یکدیگر، لثامها را از جلو صورتشان برداشتند و با هم سلام و علیک کردند. این شخص خودش را معرفی کرد و گفت من فلانی و اسدی هستم. آنها هم گفتند: «و نحن اَسدیان» ما هم از قبیله بنیاسد هستیم. (قبیله بنیاسد قبیله بزرگی بود.) بعد هر کدام نسبشان را گفتند. آن شخص پرسید: از کجا میآیید؟ گفتند: ما از کوفه میآییم. گفت: در کوفه چه خبر بود؟ گفتند: حقیقتش این است که ما خبر ناگواری داریم. با ابا عبدالله که رو برو شدیم