مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٣١ - آشنایی با قرآن (١١)
مجموعه آثار اسـتاد شهید مطـهری، جلد ٢٨، ص: ٣٣١
نقطه مقابل، تکیه بر زور و قدرت :
١. فلسفه نیچه
این فکر در دنیای غرب در این دو قرن اخیر بکلی عوض شد و دگرگون گردید و فکری در نقطه مقابل این فکر پیدا شد و آن این بود که اساسآ از اندرز و نصیحت کاری در عالم ساخته نیست، اندرز و نصیحت فقط برای کار نکردن خوب است و برای اصلاح و تکامل جامعه و تکامل تاریخ یک راه بیشتر وجود ندارد و آن تکیه بر زور و قوّت و قدرت است. این هم به صورت دو فکر در دنیای غرب پیدا شد و عجیب است که هر دو فکر از جناح مادی ]پدید آمد[ یعنی مادیون چنین نظری دادند.
یک فیلسوف آلمانی که آخر عمرش هم دیوانه شد ـ و به نظر من از اول هم خالی از نوعی جنون نبوده است ـ به نام نیچه، اصلا معتقد شد که تکامل طبیعت بر اساس تنازع بقا و غلبه زورمندهاست و در جامعه هم چنین است. گفت در جامعه مردم تقسیم میشوند به زوردارها و اقویا، و بیزورها و ضعفا، و حق مساوی است با زور، هر کسی که زوردارتر است او ذیحق است، هر کسی که بیزور است همان بیزوری دلیل بر بیحقیاش است. هیچ گناهی بالاتر از ضعیف بودن و ضعیف ماندن نیست و به ادیان مطلقآ حمله کرد که چرا ادیان آمدهاند دستور عدل و احسان و محبت و ترحم و دستگیری ضعفا دادهاند؛ این دستورها جامعه را به عقب میبرد، بگذار این ضعفا همینطور که عقب ماندهاند عقبتر بمانند برای اینکه از بین بروند و بگذار اقویا که جلو افتادهاند جلوتر بیفتند تا آینده از نسل اینها به وجود بیاید که قوی هستند نه از نسل آن ضعیفهای مردنی که محکوم به فنا هستند و اگر هم بمانند نسلشان نسل ضعیفی است. اگر شما دیدید یک نفر در چاه افتاده، یک سنگی هم شما از بالا روی سرش بیندازید. ظالم را تقویت کنید نه مظلوم را، چون ظالم به دلیل اینکه زور دارد ظالم است، اگر زور نمیداشت که ظالم نبود، و زوردارها هستند که صلاحیت بقا را دارند و صلاحیت اینکه نسل آینده از آنها بهوجود بیاید. به مذاهب و مخصوصآ مسیحیت حمله کرد، گفت: مسیحیت اخلاق بردگی و ضعیفپرور را ترویج کرده. همه ادیان به عدالت کردن، نیکوکاری کردن، رحم داشتن، مروت داشتن و مهربان بودن دعوت کردهاند. باید برعکس دعوت میکردند. به مخالفت با نفس دعوت کردهاند. چرا باید با نفس مخالفت کرد، نفس را باید پرورش داد، هر چه که هوای نفس اقتضا میکند بیشتر باید به او داد.
اتفاقآ این دستور اخلاقی که خودش داد، در آخر عمر پاگیر خودش شد، به یک بدبختی دچار شد که تنهای تنها مانده بود و یک نفر دوست در دنیا نداشت چون ضعیف مانده بود و به حکم فلسفه خودش باید او را بکلی از بین ببرند و هیچ کس به او اعتنا نکند. این یک فلسفه.