مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٤٨
مجموعه آثار اسـتاد شهید مطـهری، جلد ٢٨، ص: ٦٤٨
شکل وحی بر پیغمبر اکرم نازل شد. البته نزول وحی و قرآن بر پیغمبر اکرم یک امر دفعی نبود[١] ،
بلکه مراحل و مراتب و مقدماتی داشته که از همان اول کودکی پیغمبر اکرم شروع میشود. و هرچه پیغمبر اکرم بزرگتر میشد و به سن چهل سالگی نزدیکتر میشد، به افق وحی، آنهم آخرین وحی و عالیترین درجه وحی نزدیکتر میشد. خود پیغمبر اکرم میفرمایند: اوایل، آنچه به من القا میشد از طریق خواب و رؤیا بود ولی رؤیایی که یأْتی مِثْلُ فَلَقِ الصُّبْحِ[٢] ؛ یعنی خوابهایی که مثل فجر و طلوع صبح روشن بود و تعبیر داشت نه مثل خوابهایی که ما میبینیم که اکثرش اضغاثُ احلام و خاطرات پراکندهای است که برایمان تجسم پیدا میکند و آن خوابهایی هم که ]چنین نیست و[ تعبیر میشود باز آنقدر قدرت ندارد که شخص حقایق را به همان صورتی که هست ببیند، بلکه به صورت تعبیری میبیند؛ یعنی چیزی میبینیم چیز دیگری تعبیر میشود. مثلا خواب اسب میبینیم، آن را تعبیر میکنند به پیروزی، یا خواب شیر میبینیم، تعبیر میشود به علم. خوابهای پیغمبر اکرم مثل خواب حضرت ابراهیم بود که در عالم خواب آنچه را که در آینده واقع میشود میدید و بعد هم در آینده عین آن بدون کم و زیاد واقع میشد.
همچنین گاهی قبل از اینکه وحی بر آن حضرت نازل شود صداهای غیبی میشنید؛ میدید گویا صدایش میزنند، یا احساس میکرد و میشنید که موجودات با او حرف میزنند.
تا اینکه برای اولین بار وحی (کلام خدا، قرآن) بر آن حضرت نازل شد و جبرائیل برای اولین بار بر وجود مقدس او ظاهر شد. خود حضرت میگوید: او را دیدم که در مقابل من ایستاد و به من فرمان داد و گفت: «اِقْرَأْ» یعنی بخوان!
البته این مطلب را توضیح بدهم که کلمه «بخوان» ترجمه رسایی از کلمه «اِقْرَأْ» نیست. ما در فارسی اگر کسی آواز هم بخواند میگوییم «خواند». هر گفتنی را «قرائت» نمیگویند. «قرائت» خواندن یک متن را میگویند. مثلا یک وقت هست که ما حرف کسی را نقل میکنیم، این را «قرائت» نمیگویند. یا مثلا کسی شعری گفته، ما شعر او را میخوانیم، این را هم «قرائت» نمیگویند. «قرائت» در جایی است که متنی در کار باشد، یعنی امری که مکتوب است یا صلاحیت کتابت را دارد در کار باشد.
وقتی که جبرائیل به پیغمبر اکرم گفت: «اِقْرَأْ» (قرائت کن، بخوان!) او اُمّی بود. حال آیا در مقابل پیغمبر اکرم مکتوب و نوشتهای نمودار شد؟ نوشته ظاهری مثل همین خطوطی که ما
[١] . مثل افسانه «اَمْسَیتُ كُرْدِیآ وَ اَصْبَحْتُ عَرَبِیآ» كه میگویند شخص كُردی خودش را انداخت داخل استخرمدرسه، وقتی بیرون آمد همه چیز را میدانست.
[٢] . بحار الانوار ج ١٨ / ص ١٩٤ و ٢٢٧.