مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٣٣
مجموعه آثار اسـتاد شهید مطـهری، جلد ٢٨، ص: ٨٣٣
خدا، خالق و مُبدع اشیاء
ولی خداوند خالق و مُبدع اشیاء است؛ یعنی نه وجود خدا از جایی زایش کرده (مثل اینکه هر موجودی از یک موجود دیگر زایش کرده) و نه همه موجودات که آفریده خدا هستند از خدا زایش کردهاند. آیا معنای این که خدا عالم را خلق کرد این است که عالم را زایید؟ یعنی عالم از وجود خدا زایش کرد و بیرون آمد؟ نه، عالم از وجود خدا بیرون نیامد. خدا عالم را ابداع کرد یعنی ایجاد کرد، نه اینکه از وجود خودش بیرون داد. آفرینش ابداع و خلق است. این مطلب مثال ندارد که من بخواهم مثالی ذکر کنم و بگویم مثل چه، چون مثلش خودش است، غیر از خدا ما خالقی در عالم نداریم که بگوییم مثل فلان چیز. هرچیزی را که ما در نظر بگیریم یا از نوع زایش است و یا اگر از نوع زایش نیست از یک جهت میتواند مطلب را به ما نزدیک کند از یک جهت دیگر دور.
تعبیر خلقت به «تجلّی»
این مثال از یک جهت درست است، از جهاتی دیگر درست نیست، ولی به این تعبیرات گفتهاند چون چیز دیگری نمیتوانستهاند داشته باشند. اگر شما در مقابل یک آینه بایستید و صورتتان در آینه پیدا بشود، این صورت از شما زایش نکرده، کأ نّه شما در آینه تجلی کردهاید؛ یعنی جلوه شما در آینه پیدا شده است، نه اینکه آن جلوه از وجود شما زاییده و خارج شد و به آنجا رفت. (البته این که عرض میکنم «جلوهای» چون تعبیر و نشان دیگری نداریم.) ممکن است شما بگویید «از نظر علمی ثابت شده است که در آینه چیزی نیست بلکه من صورت خودم را از راه انکسار نور میبینم و در واقع خودم را میبینم.» از نظر علمی راست است، ولی به حسب ظاهر و از نظر آنچه که در خیال اوّلی میآید، من وقتی که در مقابل آینه میایستم چنین به نظرم میرسد که در آینه صورتی ظاهر شده. حال اگر چنین چیزی در عالم میبود ـ که به این شکل نیست ـ جلوه ما در آینه ظاهر شده بود بدون اینکه از وجود ما چیزی خارج بشود و در آینه برود. این است که میبینید خلقت را همیشه به «تجلی» تعبیر میکنند. حافظ میگوید :
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رخش دید مَلَک عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
در جای دیگر میگوید :
اینهمه عکس می و نقش مخالف که نمود یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد
و از همه اینها شاید کاملتر و بیشتر، آن قطعه معروفی است که جامی گفته و خیلی مفصل است :
در آن خلوت که هستی بینشان بود به کنج نیستی عالم نهان بود
وجودی بود از نقش دویی دور ز گفت و گوی مائی و توئی دور