مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥١ - آشنایی با قران (١٠)
مجموعه آثار اسـتاد شهید مطـهری، جلد ٢٨، ص: ١٥١
مطلبی را در بعضی از کتابهایی که بر اساس روان شناسی است خواندم، نوشته بود که هر خطایی و هر گناهی برای انسان، اگر انسان خوب دقت کند، نوعی انفجار است. مثل دیگی که در آن مقداری آب باشد و درش کاملاً بسته باشد و منفذی نداشته باشد، بعد زیرش آتش کنند و بعد یکدفعه منفجر بشود؛ یعنی یک عملی که (من نمیدانم چه تعبیر بکنم غیر از خود انفجار) گویی وجود انسان را میشکافد. یک وقت انسان یک کار آگاهانه میکند. مثلاً حرف میزند؛ بخواهد حرف بزند میزند، نخواهد حرف نمیزند. یا نگاه میکند؛ بخواهد نگاه کند میکند بخواهد نگاه نکند نمیکند. ولی گاهی شما دیدهاید که انسان حتی در حرف زدن و بیشتر در خندیدن یا گریستن به ]حالت انفجار میرسد [.انسان گاهی تحت تأثیر یک موضوعی میخواهد خیلی شدید گریه کند، بعد به زحمت خودش را حفظ میکند و نگه میدارد. یک وقت میبینید بی اختیار به اصطلاح معروف بغضش ترکید. این کأنه یک حالت انفجارمانندی است. در خندیدن هم همین طور است. یک موضوع خندهآوری پیش میآید و در یک مجلسی است که انسان مناسب نمیداند در این مجلس بخندد. خودش را ضبط میکند و محکم نگه میدارد، بعد خنده خیلی فشار میآورد، میبینید بیاختیار پِکی میکند و به اصطلاح منفجر میشود.
گناه به طور کلی ]انفجار است[ چون از مسیر فطرت خارج شدن است. انسان اگر در مسیر فطرت عمل کند، اگر حقوق و حدود بدن و نفس را روی اعتدال رعایت کند به گناه نمیافتد. ولی وقتی که از شرایط اعتدال خارج میشود این گناهان مثل یک حالت انفجاری ]رخ میدهد. [نگاه گناهآمیز میکند، نوعی انفجار است. حرف گناهآمیز میزند، همین طور. مثلاً انسان به عللی درونش پر از عقده و پر از حقد و کینه و حسادت و امثال اینها میشود. بعد در یک جایی یک حرفی را که عقل یک بچه هم میفهمد که نباید بگوید و اگر بگوید به ضرر خودش است ـ درست مثل کوه آتشفشان که بی اختیار از درونش آتش بیرون میزند ـ میگوید؛ یک وقت میبینی که از درون این آدم این حرفها یا به صورت فحش یا به صورت غیبت و یا به صورت دیگر بیرون آمد که بعدها چقدر خودش را ملامت میکند که این چه کاری بود کردم. ولی اگر حساب بکنی، میبینی اگر آن عقدهها در درون او نمیبود، اگر آن حقدها و کینهها و حسادتها در درونش نمیبود و اگر این تنورهای پرآتش در درونش نمیبودند این حرف از دهانش بیرون نمیآمد.
بنابراین معمولاً چنین است: صفات رذیله، ملکات رذیله، کینهها، حقدها، جحودها، عداوتها، دشمنیها، بدخواهیها در درون انسان جمع میشود و جمع میشود، آنهاست که انسان را وادار به یک عمل غیر معتدلی میکند. وقتی که انسان خودش را از این عقدهها و از این حقدها و کینهها و حسادتها، از این امور درونی پاک میکند، بعد روشن میبیند که فلان حرف را نباید گفت فلان حرف را باید گفت، و از این قبیل. بیاختیار هم نمیشود. ولی وقتی که پر از این همه عقدهها باشد