مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١١ - آشنایی با قران (١٠)
مجموعه آثار اسـتاد شهید مطـهری، جلد ٢٨، ص: ١١١
در این زمینه چه بگوید، یعنی آن را چگونه بنمایاند. به فکر فرو رفت که حالا چه بگوییم، چه محملی برایش بتراشیم، چه توجیهی بکنیم. اِنَّهُ فَکرَ در اندیشه فرو رفت وَ قَدَّرَ پی در پی اندازهگیری کرد، پس و پیش کرد. قَدَّرَ معنایش این است که یک چیزی به ذهنش میآمد، بعد حساب میکرد آن را بگوییم یا آن دیگری را، اندازهگیری میکرد این را بگوییم بهتر است یا آن را، این جور بگوییم یا آن جور، شقوق مطلب را میگرفت و روی اینها حساب میکرد. فَقُتِلَ کیفَ قَدَّرَ. قُتِلَ همان معنایی است که ما در «مرده باد» میگوییم: خاک بر سرش، کشته باد چنین مردی، چگونه آخرش اندازهگیری کرد؟! کار اندازهگیریاش به کجا رسید که بیاید بگوید جادو است!
اقرار ولید به نفوذ فوق العاده قرآن
در گفتن اینکه قرآن جادو است، ضمنآ اقرار و اعتراف عجیبی است به نفوذ خارقالعاده قرآن در آن زمان؛ یعنی دشمن در حالی که میخواسته نظریهای برای انکار وحی بودن قرآن بدهد اقراری کرده و قرآن هم همان وقت منعکس کرده است. اگر چنین چیزی نبود محال بود که قابل انعکاس باشد، چون مؤمنین و غیر مؤمنین میگفتند چه کسی چنین حرفی گفته است ؟ با این حرف خودش ضمنآ به نفوذ فوقالعاده قرآن اقرار و اعتراف کرده که همینگونه که جادو، گویی افراد را مسلوبالاراده میکند و به سوی خودش میکشد قرآن چنین جاذبهای دارد.
بار دیگر: ثُمَّ قُتِلَ کیفَ قَدَّرَ باز هم کشته باد چنین شخصی، چگونه اندازهگیری کرد؟! این چه حسابی بود، چه حرفی بود که زد؟! یعنی چه حرف مسخرهای زد! ثُمَّ نَظَرَ حالا بعد از مدتی فکر کردن و چرتکه انداختن، پس و پیش کردن، حساب کردن و اندازهگیری کردن نگاهی به جمعیت قریش انداخت (نگاهِ از گوشه چشم). خودش رأس و رئیس قریش بود، خیلی هم متکبرانه با آنها رفتار میکرد. ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ (قرآن حالات روانی او را و آثار حالات روانیاش که بر چهرهاش ظاهر میشده بیان میکند.) بعد که یک نگاهی به آنها کرد دومرتبه چهره خودش را درهم کشید و عبوس کرد و میان دو ابروی خودش را جمع کرد. بعضی گفتهاند بَسَرَ از همان مادهای است که بُسْر است. بُسْر خرمای نارسیده است. گفتهاند مقصود این است که عبوس کرد اما خیلی خام عبوس کرد، خیلی عبوس خامی کرد، یعنی از روی خامی بود.
ثُمَّ اَدْبَرَ وَ اسْتَکبَرَ بعد رویش را برگرداند و در حالی که تکبر میورزید (نسبت به همه چیز، هم نسبت به آن مردم و هم نسبت به حق و حقیقت؛ مثل اینکه نمیخواسته روبروی مردم این حرف را بزند، شاید کسی ایراد میگرفت که آخر اینکه تو میگویی سحر است، به این دلیل سحر نیست) در حالی که رویش را برگرداند و از روی تکبر و تبختر میرفت گفت: اِنْ هذا اِلّا سِحْرٌ یؤْثَرُ جز یک سحر و جادو نیست، جادویی که قابل آموختن است (اگر بگویند جادو را از چه کسی