فرهنگ فرق اسلامی - مشکور، محمد جواد؛ مدیرشانه چی، کاظم - الصفحة ٢١٥ - زيديه
او را اختبار كردند و گفتند كه: دربارۀ شيخين (ابو بكر و عمر) چه مىگويى؟
گفت: من از پدرم جز سخن نيك دربارۀ ايشان نشنيدم.
گفتند: تو بايد آن دو را لعن كنى و چون از آن كار سرباز زد وى را ترك كردند و از اين جهت آنان را «رافضه» ناميدند.
جنگ بين لشكريان اموى و زيديه چند روز در كوچههاى كوفه ادامه يافت تا اين كه امويان غلبه كرده او را بكشتند، و سر او را به شام فرستاده بر دروازۀ دمشق آويختند و پس از چند روز آن سر را به مدينه فرستاده و كنار قبر نبى اكرم (ص) بمدّت يك شبانه روز آويزان كردند، سپس آن را به مصر برده و در مسجد جامع آن شهر بياويختند، تا اين كه كسى از اهل مصر آن سر را بدزديد و به خاك سپرد.
بدن او را در كناسۀ(بضم كاف) شهر كوفه كه محل خاكروبهدانى شهر بود بر تنۀ نخلى عريان بر دار كردند.
يكى از شعراى بنى اميه دربارۀ وى گفته است:
صلبنا لكم زيد اعلى جذع نخلة
و لم نر مهديا على الجذع يصلب
يعنى زيد را بر تنۀ درخت خرما بر دار كرديم و ما هرگز هيچ مهدى را نديديم كه بر تنۀ درخت خرما بر دار كرده باشند. سپس پيكرش را بسوزانيدند و خاكسترش را به رود فرات ريختند.
يعقوبى مىنويسد: پس از كشته شدن، بدن زيد را به دستور يوسف بن عمر ثقفى سوزانده و خاكسترش را نيمى در فرات و نيمى در كشتزارهاى كوفه ريختند، سپس يوسف به مردم كوفه گفت: اين كار را براى آن كردم كه بدن يوسف را در طعام خود بخوريد و در آب بياشاميد.
گويند جسد او تا سال ١٢٦ هجرى بر آن چوبۀ خرما بود، بعد آن را برداشته بسوزانيدند.
شهرستانى مىنويسد: زيديه امامت را در اولاد فاطمه دانند و در غير ايشان كسى را امام ندانند و گويند: هر فاطمى كه عالم و زاهد و شجاع و سخى باشد و دعوى امامت كند و خروج نمايد امام «واجب الطاعه» است خواه از اولاد حسن (ع) و يا حسين (ع) باشد.
ايشان خروج دو امام را در دو قطره از اقطار اسلام كه جامع اين خصال باشند جايز دانند و گويند هر كدام از آن دو، در قطر خود «واجب الاطاعه» هستند.
ايشان قائل به «عصمت» ائمه و «رجعت» نيستند و بر خلاف اماميه كه قائل به «نص جلى» مىباشند، زيديه معتقد به «نص خفى» شدند و گفتند: نصى را كه پيغمبر (ص) دربارۀ حضرت على (ع) كرده «نص خفى» يعنى تعيين پنهان است و آن حضرت بنا بر مصالحى راز امامت را بطور پنهان به بعضى از اصحاب