تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥١ - تفسير ابيات
جاندار را با بىجان معين و مشخص باز گو مى كردم . تخت سرورى بلقيس بسيار بزرگ و قابل نقل و انتقال نبود و اگر هم مى خواستند قطعه قطعه نموده اجزاى آن را منتقل نمايند ، بدان جهت كه مانند رگهاى بدن انسان به يك ديگر پيوسته بود ، امكان پذير نبود . سليمان فرمود : اگر چه روزى فرا خواهد رسيد كه همان تخت و تاج با عظمت براى او سرد خواهد گشت ، اگر چه موقعى كه جان پاك بلقيس از عالم وحدت سر بر كشد ، جسم و جسمانيات فر و شكوه خود را در مقابل فر و شكوه جانش از دست خواهد داد ، زيرا هنگامى كه گوهر گرانبها از اعماق دريا سر بر آورد امكان ندارد كه كفها و خاشاك پست شما را به خود جلب نمايد . چنان كه موقعى كه آفتاب فروزان سر از افق بر مى آورد ، هيچ عاقل دانايى روى دم عقرب نمى نشيند ، با اين حال لازم است كه ما تخت بلقيس را ببارگاه خود منتقل بسازيم -
تا نگردد خسته هنگام لقا كودكانه حاجتش گردد روا
براى ما آسان است ولى براى او خيلى اهميت دارد كه بر سر خوانى كه حوريان نشستهاند ، ديو هم نشسته باشد ؟ ما آن تخت را از بلقيس جدا نمى كنيم و مى گذاريم كه تا مدتى تخت پيش روى بلقيس بوده باشد ، باشد كه موجب عبرت جانش شود ، چنان كه دلق و چارق براى اياز وسيلهء عبرت بود . نيز بلقيس بداند كه روزى اسير و گرفتار و مبتلا به چه چيز بوده است و امروز بكجا رسيده است . به همين جهت است كه -
خاك را و نطفه را و مضغه را پيش چشم ما همى دارد خدا
تا به ما بفهماند -
كز كجا آوردمت اى بد نيت كه از آن آيد همى خفريقيت [١]
تو همان بىنواى نادان بودى كه در دوران خاك و نطفه و مضغه بانها عشق مى ورزيدى و فضيلت و عظمت حيات و عقل را منكر بودى . اين تحول به سوى كمال
[١] خفريق نفرين و كراهت و دشنام . .