تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٠ - تفسير ابيات
و كنيزان ماهرو و نازنين مانند پياز پوسيده مى نمود . باغهاى با طراوت و قصرهاى سر بفلك كشيده و چشمه سارها در مقابل عشق الهى كه بتازگى به درونش راه يافته بود ، همانند گلخن زشت نمودار گشت آرى ، چنين است قاعدهء روان آدمى ، هنگامى كه خشم بر او چيره شود زيباها و لطيفها به هيولاهاى زشت مبدل مى شود . [ به تحليل اين بيت مراجعه شود ] عشق آن انقلاب روانى است كه -
مر ز مرد را نمايد گندنا
اين است غيرت شگفت انگيز عشق كه غير معشوق را از افق روح آدمى منفى مى سازد . معناى لا اله الا هو همين است كه ماه فروزان و زيبا را براى تو ديگ سياه مى نماياند « بلقيس » راه افتاد و عزم وصال كوى سليمان نمود ، در حالى كه هيچ مال و خزانه و لباس پاى گير او نگشت و براى اعراض از آنها كوچكترين دريغ و تاسفى نداشت مگر تخت سرورى كه روزگارى روى آن نشسته بود و جهان را تحت فرمانش مى ديد سليمان از دل بستگى بلقيس به تختش آگاه گشت ، اين آگاهى از راهى به قلب سليمان وارد شده بود كه ميان دل او و دل بلقيس كشيده شده بود . آن مرد الهى كه مى تواند معناى بانگ مرغان را دريابد و از درونشان مطلع شود ، همان مرد راز نهانى هر جان را در مى يابد و -
ناله مخفى موران بشنود هم ز دور او سر هر جان بشنود آن كه گويد راز قالت نملة هم بداند راز اين طاق كهن
همچنان سليمان با آن دانش لدنى دريافت كه بلقيس آن تسليم شدهء حق و حقيقت كه از دست برداشتن از تخت سرورى رنج مى برد ، توانايى دل كندن از آن را ندارد . من علت عشق و علاقهء بلقيس را به تخت باز گو نخواهم كرد ، زيرا اين سخنى دراز به دنبال خواهد آورد . اگر چه اين قلم كه در دست نويسنده است ، داراى حس و شعور نبوده و از جنس او نيست ، اما نويسنده با همين قلم بىحس انسى دارد و علاقهاى بدين سان هر گونه آلات پيشه ورى با اين كه بىجان است ، با صاحبش كه جاندار است انسى دارد . من اگر ديدهء فهم ترا بيمار نمى ديدم سبب علاقه و الفت