تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٠٣ - تفسير ابيات
زهر لب تر كند ، نخست براى لحظاتى از روى وجد و طرب سر مى جنباند ، ولى -
بعد يك دم زهر بر جانش فتد زهر در جانش كند داد و ستد
اگر معتقد نيستى كه بادهء تكبر زهر قاتل است به داستان قوم عاد بنگر كه تكبر چگونه آنان را بباد فنا سپرد . وقتى كه شاهى پادشاه ديگر را مى گيرد فورا او را مى كشد يا در چاهى زندانش مى كند و اگر خستهء درماندهاى را ببيند ، مرهم بزخمش مى نهد و مورد بخشش قرار مى دهد .
اگر تكبر زهر نبود ، چرا پادشاه مغلوب را بكشتن داد و آن درمانده را بدون توقع كار و خدمت نوازش كرد ؟ از اين دو حركت متضاد مى توانى زهر بودن تكبر را بفهمى .
راه زنان كارى با گدايان ندارند ، گرگ هرگز دست آسيب به گرگ مرده نمى برد .
حضرت خضر عليه السلام آن كشتى را كه با موسى در تويش نشسته بودند ، سوراخ كرد و شكست ، بلكه از دست طغيانگران فاجر نجاتش دهد .
پس اكنون كه دل شكستگان از ناگوارىها رهايى پيدا مى كنند ، برو دل شكسته باش و به پناهگاه فقر پناهنده باش .
كوهى كه نقدى چند از معادن با ارزش در درون دارد ، زخم كلنگ بسراغش مى رود .
همواره شمشير بسراغ گردن كشيده شده مى رود ، سايه كه بر زمين افتاده است ، زخمى متوجه او نخواهد گشت .
بزرگ داشت خويشتن بمنزله ى نفت و آتش است ، بدين سان اى برادر خود را طعمهء شعله هاى آتش مى سازى چيزى كه با زمين هموار شده است آماج تير نمى گردد وقتى كه همان چيز سر از زمين بلند كند مورد هدف گيرى واقع مى شود و زخمهاى غير قابل التيام باو وارد مى گردد .