تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٥٥٨
۱۹۸۱.روايت كردند از زين العابدين عليه السلام از پدرش حخرّمى كردندى كه آن را حدّى بودى و به لهو مشغول شدندى دوازده شبان روز به عدد عيدها كه ايشان را بودى در سالى. آن گه برگشتندى.
چون مدّتى بر اين بودند، خداى تعالى پيغامبرى را به ايشان فرستاد از فرزندان يهودا بن يعقوب. مدّتى دراز در ميان ايشان بود و ايشان را دعوت كرد و با خدا خواند، اجابت نكردند و اصرار كردند و تمادى بر كفر. چون مدّتى دراز بر آمد و ايشان كفر و طغيان از حدّ ببردند، پيغامبرشان به نزديك آن درخت حاضر آمد و بديد آنچه ايشان مى كردند. دلتنگ شد، دعا [كرد] و گفت: خدايا! اينان بى فرمانى از حدّ ببردند و از عبادت اين درخت باز نمى ايستند. بار خدايا! آيتى به ايشان نماى و اين درخت بخشكان. خداى تعالى آن درخت خشك كرد. ايشان را سخت آمد و مضطرب شدند و گفت و گوى كردند. در اين معنى دو فرقه شدند: گروهى گفتند: اين از سحر اين پيغامبر است كه پيغامبر خداى آسمان و زمين است. خواست تا شما را به طاعت خود درآورد و روى شما با خود گرداند و گروهى گفتند: اين از آن است كه خدايان شما بر شما خشم گرفتند كه رها كرده ايد تا اين مرد ايشان را دشنام مى دهد و عيب مى كند و بر جمله اتفاق كردند كه اين مرد را ببايد كشتن تا رضاى خدايان خود حاصل كنيم. بيامدند و گنگهالول ها بساختند دراز از ارزيز به فراخناى چاهى بر يكديگر نهادند تا به فراز زمين آن چشمه. آن گه آبى كه در او حاصل بود، پرداختند و در آنجا چاهى بكندند و آن پيغامبر را در آن چاه كردند و آن بت مهين را كه از سنگ بود، بياوردند و بر سر آن چاه نهادند. گفتند تا ناله و فرياد او اين بت مهين ما شنود تا باشد كه از ما راضى شود.
و آن پيغمبر در آن چاه مى ناليد و خداى را دعا كرد؛ تا خداى تعالى قبض روح او كرد. خداى تعالى جبرئيل را گفت: اين بندگان كافر نعمت را، طول حلم و انات من مغرور كرده، ساليان است تا عبادت جز من مى كنند و پيغامبرى را بكشتند. من از ايشان انتقام بخواهم كشيدن و سوگند خوردم به عزّت خود كه ايشان را نكال و