تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٦٥
خود آورد مرا. اين همه در يك شب بود از اين شبهاى عادتى كه هست من سيّد ولد آدمم و لا فخر و لواى حمد به دست من باشد و لا فخر و آدم و هر كه آدم است روز قيامت در زير لواى من باشند و لا فخر و كليدهاى بهشت و دوزخ به دست من باشد و لا فخر، و اجل من نزديك است پس از اينكه من آيات و عجائب خداى ديدم و همه هوا و مراد من آن است كه با جوار رحمت خدا شوم با مرافقت اين دوستان از اولياى خداى تعالى و آنچه ديدم از لقاى ثواب خداى تعالى براى اوليائش «وَما عِنْدَ اللّه ِ خَيْرٌ وَأَبْقى» [١] ». (تفسير ابوالفتوح رازى، ج ۳، ص ۳۱۸ ـ ۳۲۳)
رسول عليه السلام گفت:
«چون از معراج باز آمديم به وادى ذى طوى، جبرئيل عليه السلام را گفتم: يا جبرئيل! اين قوم مرا باور ندارند، چون با ايشان حديث كنم؟... مرا گفتند: اگر راست مى گويى نشانهاى راه با ما بگوى. من مى گفتم و علامات مسجد هم چنين نزديك آن بود كه بعضى مشتبه شود بر من، حق تعالى مثال آن در برابر من بداشت در پيش سراى عقيل تا من در او مى نگريدم و مى گفتند امّا وصف همه راست مى گويد و نشان راست مى دهد». و ايشان دانستند كه او آن راه نكرده است و ايشان را كاروانى به شام بود. گفتند: يا محمّد! خبر كاروان ما چه دارى؟ گفت:
«ايشان را بروحا رها كردم، شترى گم كرده بودند و جايها طلب شتر مى گشتند. در رحل ايشان قدحى آب بود و من تشنه بودم، برسيدم و آن قدح آب باز خوردم و قدح تهى با جاى نهادم. چون در آيند بپرسيد از ايشان تا در قدح آب يافتند». گفتند: اين آيت ديگر است. گفت:
«فلان و فلان بر شترى نشسته بودند. شتر ايشان از من برميد و فلان را بينداخت و دستش بشكست. چون در آيند، بنگريد تا هم چنيثن باشد كه گفتم؟» گفتند: لا، اين