تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٥٧
۱۲۵۳.دو روايت سليمان اعمش و عطاء بن السّائب از اميرالمبه امّت باشد و نيز امّت تو از امّت او بيشترند و بهتر. از آنجا برفتيم تا به آسمان هفتم. دَر بزد و بگشادند و مرا تحيّت كردند؛ هم چنان آنان كه پيش ايشان بودند. در آسمان هفتم مردى كهل را ديدم، بر در بهشت بر كسى نشسته بود و به نزديك جماعتى نشسته بودند با جامهاى سفيد، و جماعتى دگر كه در گونه ايشان كدورتى بود، برفتند و در آبى رفتند و از آن آب خويشتن بشستند. گونه ايشان صافى شد بعضى صفا و از آنجا برآمدند و در جويى ديگر شدند و از آن جوى غسل كردند. الوان ايشان نيك صافى شد. بيامدند و با نزديك اصحاب خود آمدند. من گفتم: يا جبرئيل! اين مرد كيست و اينان كه اند پيرامن او و اين جويها چيست؟ گفت: اين پدر تو است ابراهيم خليل اللّه عليه السلام و او اوّل كس است كه بر زمين پير شد و امّا اين جماعت كه روى ايشان سفيد شد و صافى آنان اند كه «آمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ» [١] به ظلم ايمان آوردند و ايمان خود به ظلم و فسق مختلط و پوشيده نكردند و امّا اينان كه در الوان ايشان چيزى بود، آنان اند: «خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَآخَرَ سَيِّئاً» [٢] ؛ عمل صالح با عمل بد برآميخته اند. آن گه توبه كردند، خداى تعالى توبه ايشان را قبول كرد و امّا اين جويهاى سه گانه يكى رحمت خداست، و يكى نعمت او، و يكى شراب طهور و ابراهيم عليه السلام پشت به خانه باز داده بود. گفتم: يا جبرئيل! اين خانه چيست؟ گفت: بيت المعمور است كه هر روز هفتاد هزار فرشته در او شوند تا قيامت نوبت به اوّلينان نرسد. از آنجا برفتيم تا به سدرة المنتهى رسيديم. درختى ديدم بر او برگها بود. هر برگى چندان كه دنيا و اهل دنيا را سايه كند و بر او بويى بود و ميوه چون بنق به بزرگى چند قلها بحر. از زير آن درخت چهار چشمه بود: دو ظاهر و دو پنهان. امّا آن دو ظاهر، نيل و فرات بود و امّا آن دو جوى پنهان، به بهشت مى رفت و از اصل او چهار جويى به در مى آمد از آب و مى و شير و انگبين و هى قوله