تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٤٦
۱۲۵۲.و امّا سياقه قصّه به روايت انس بن مالك و ابوهريرهابراهيم خليل است كه بر او خانه كعبه را زيارت كردى. چون خواستم تا برنشينم، سر باز زد. جبرئيل گفت: بيارام اى براق كه بهترين خلق برتو خواهد نشست و اين فخر كه تو را خواهد بود از جنس تو هيچ چارپايان را نيست. گفت: بلى اى جبرئيل وليكن به شرطى و آن آن است كه فرداى قيامت چون من بسيار پيش او كشند با من شرط كند كه جز بر من ننشيند كه من طاقت مفارقت او ندارم». رسول عليه السلامشرط كرد، گفت: دست بر پشت او نهادم، خوى بريخت از حيا و شرم و چنان متطاطى شد تا نزديك آن بود كه شكم بر زمين نهد».
(تفسير ابوالفتوح رازى [١] ، ج ۳، ص ۳۱۰ ـ ۳۱۱)
۱۲۵۳.دو روايت سليمان اعمش و عطاء بن السّائب از اميرالم«چون جبرئيل آمد و مرا از حجره امّ هانى بيرون آورد، ميكائيل را ديدم عنان اسبى را گرفته كه آن را براق مى گفتند. به سلسله از زر بسته رويش چون روى آدميان و خدّش چون خدّ اسب، بَرش از مرواريد به مرجان سرخ برپيموده، و موى پيشانى اش از ياقوت سرخ، و گوشهاش از زمرّد سبز، و چشمهايش چون زهره و مرّيخ اغرّ محجّل، پرهايش چون پَر كركس، دنبالش چون دنبال گاو، و شكمش چون سيم سفيد بود، و گردن و سينه و پشتش چون زر سرخ. جبرئيل عليه السلام عرق او را بماليد و او را پيش من كشيد. من برنشستم. او ساعتى مى رفت به گام و ساعتى مى دويد و ساعتى مى پريد و جبرئيل بر دست راست من بود، از من مفارقت نمى كرد و روى به جانب بيت المقدس نهاديم. از دست راست آوازى شنيدم كه مى گفت: يا محمد! يك ساعت بايست از تو چيزى بپرسم. من براندم، التفات نكردم. چون پاره اى برفتم از دست چپ ندايى شنيدم كه يا محمّد! يك ساعت بايست. من براندم، التفات نكردم. چون از آنجا برفتيم، عجوزى پيش من آمد آراسته به انواع زينت، مرا گفت: يا محمّد! توقّف كن تا تو را چيزى گويم. من