تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٦٢
اين بستان و خداى را بر آن شكر كن كه او شاكران را دوست دارد. آن گه جبرئيل گفت: يا محمد! بياى تا تو را به بهشت برم و با تو نمايم، آنچه تو را خدا نهاده است تا تو را رغبت بيفزايد در آخرت و زهادت بيفزايد در دنيا. آن گه فرو مى آمديم از باد سبك تر و از تير تندتر، تا به بهشت رسيديم. به فرمان خدا مرا دل ساكن شد و هوش با من آمد. جبرئيل را مى پرسيدم از آن عجايبى كه در علّيين ديده بودم، از درياها و آتشها و نورها و خبر آن. او گفت: سبحان اللّه آن سراپرده ها حرس ربّ العزّة است كه به عرش او محيط است. آن پرده است ميان خلايق و ميان عرش و حجابهاى او و نور او، و اگر نه آن حجابها بودى، هر چه در زير عرش است از نور عرش بسوختى و آنچه تو بديدى بيشتر است و عجب تر. من گفتم: سبحان اللّه العظيم ما اكبر عجائب خلقه. آن گه گفتم يا جبرئيل آن فرشتگان كه بود كه من ايشان را ديدم در آن درياها صف در صف كشيده پنداشتى بناهايند از ارزيز ريخته. گفت: يا رسول اللّه ! ايشان روحانيان اند كه خداى تعالى مى گويد: «يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَالْمَلائِكَةُ صَفًّا» [١] الرّوح الاعظم. از ايشان است كه روز قيامت به يك صف باشند و همه فرشتگان به يك صف باشند. آن گه از پس آن اسرافيل است. گفتم: يا جبرئيل آن يك صف چيست كه از بالاى همه صفهاست در بحر اعلا كه از گرد عرش درآمده اند. گفت: آن كرّ و بيان اند كه اشراف و عظماى فرشتگان اند و هيچ فرشته زهره ندارد كه در ايشان نگرد و شأن ايشان از آن عظيم تر است كه من وصف ايشان بتوانم كردن و وصف ايشان آن بس كه معاينه ديدى. آن گه جبرئيل مرا در بهشت بگردانيد. هيچ جاى نماند در بهشت و الاّ بر من عرض كرد و به من نمود. كوشكها ديديم از زر و درّ و ياقوت و زبرجد، و درختان ديدم از زر سرخ، شاخهاى آن از لؤلؤ سفيد و بيخ آن از سيم سفيد در زمين مشك اذفر فرو شده. تا چنان بديدم وبشناختم كه گويى درج و غرف و