تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٥٠
۱۲۵۳.دو روايت سليمان اعمش و عطاء بن السّائب از اميرالمگفتند: السلام عليك يا اوّل يا آخر يا حاشر. جبرئيل را گفتم: اين چه خطاب است كه اينان مى گويند. گفت: مى گويند: سلام بر تو اى اوّل؛ يعنى تو اوّل كسى كه فرداى قيامت از گور برخيزى، و آخر به آن معنى كه ختم و آخر پيغمبرانى، و حاشرى به آن معنى كه حشر قيامت به تو و امّت تو برخيزد. برفتيم تا به در مسجد بيت المقدس برسيديم. جبرئيل گفت: فرود آى. فرود آمدم و او اسب مرا در حلقه دَرِ مسجد بست به خطامى از حرير بهشت و گفت: اين آن حلقه است كه پيغمبران چهارپايان خود در او بستندى، چون اينجا آمدندى. چون در مسجد شدم، پيغمبران را ديدم آنجا».
و در حديث ابوالعاليه چنان است كه گفت:
«ارواح پيغمبران را آنجا ديدم از عهد ادريس و نوح تا به روزگار عيسى عليه السلام. خداى تعالى ايشان را جمع كرده بود. بر من سلام كردند و مرا همان تحيّت كردند كه فرشتگان كرده بودند. من گفتم: اى جبرئيل! اينان كه اند؟ گفت: اينان برادران تواند از انبيا و رسولان. قريش دعوى مى كنند كه خداى را انباز است، و جهودان و ترسايان مى گويند خداى را زن و فرزند است. بپرس از اين پيغمبران تا خداى را شريك هست؟... ايشان اقرار دادند خداى را به ربوبيّت و توحيد. آن گه همه را جمع كرد و با فرشتگان به صف ها بداشت و دست مرا گرفت و در پيش ايشان داشت تا با ايشان امامت نماز كردم.
دو ركعت نماز كردم. آن گه پيغمبران (صلوات اللّه اجمعين) بر خداى تعالى ثنا گفتند به آن نعمت كه بر ايشان كرد. ابراهيم گفت: سپاس آن خدا را كه مرا خليل خود گرفت و مرا ملك عظيم داد و مرا امّت قانت كرد كه خلقان به من اقتدا كنند و آتش نمرود بر من برد و سلام كرد. آن گه موسى بر خدا ثنا گفت. گفت: سپاس آن خداى را كه با من سخن گفت و هلاك فرعون و قومش به دست من كرد و بنى اسرائيل را به من نجات داد و از امّت من قومى را كرد كه به حق راه نمايد و به