تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٤٨
۱۲۵۳.دو روايت سليمان اعمش و عطاء بن السّائب از اميرالممى خوردند. من گفتم: اى جبرئيل: اينان كه اند؟ گفت: اينان گروهى اند از امّت تو كه ايشان را زنان حلال پاكيزه باشد، ايشان را رها كنند و تعرّض حرام كنند و از زنان همچنين شوهران خود را رها كنند و ميل به مردان نامحرم كنند. آن گه گفت: در راه چوبى ديدم كه هر كس از آنجا بگذشت، جامه اش بدريد و اندامش بخراشيد. گفتم: اى جبرئيل! اين چيست؟ گفت: اين مثَل مردمانى است از امّت تو كه به راهها نشينند و راه زنند. آن گه اين آيه برخواند: «وَلا تَقْعُدُوا بِكُلِّ صِراطٍ تُوعِدُونَ» [١]
. آن گه به مردى بگذشتم كه پشتهاى هيزم بسيار جمع كرده بودند و ديگر بر آن بالا مى نهاد و در هم بسته مى خواست تا برگيرد نمى توانست. گفتم جبرئيل را اين كيست؟ گفت: اين مثال مردى است از امّت تو كه امانات مردمان پيش او باشد و او به آن قيام نتواند كردن. دگر مى ستاند و اضافت مى كند به آن. گفت: از آنجا بگذشتم، جماعتى در ديدم كه لبهاى ايشان و زبانهايشان به مقاريض آهنين مى بريدند. باز هم چنان مى شد كه بود. من گفتم: اينان كه اند؟ جبرئيل گفت: هؤلاء خطباء الفتنه؛ گفت: اين خطيبان فتنه اند. گفت: آن گه برسيدم به جايى كه سوراخى بود كوچك از او گاوى بزرگ بيرون مى آمد و مى خواست تا باز به جاى خود شود، نمى توانست. گفتم: اى جبرئيل! اين چيست؟ گفت: اين مثال مردى است كه سخن از دهن بيرون اندازد بزرگ، پس پشيمان شود و خواهد تا سخن گفته را باز پوشد، نتواند. گفت: از آنجا بگذشتم به وادى اى رسيدم، بويى شنيدم خوش و آوازى. گفتم: اى جبرئيل! اين چه بوى است و اين چه آواز است؟ گفت: اين بوى بهشت است و آواز خازنان اوست. مى گويد: بار خدايا! آنچه مرا وعده كرده اى، انجاز فرماى كه شرف و عزّ من بلند شد و سندس و استبرق و حرير من بسيار شد و لؤلؤ و مرجان و زر و سيم من بسيار شد و اكواب و اباريق و آب و شير و مى و انگبين من به غايت رسيد. آنچه به