تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٨٨
۱۳۱۰.ابو رافع روايت كند از ابو هريره از رسول عليه السلاين صومعه راست. مردم از شهر بيرون آمدند و صومعه او ويران كردند و او را پيش پادشاه شهر بردند. چون به محلّه زن ناپارسا رسيد، ايشان به نظاره بيرون آمدند و در او نگريدند. ايشان را ديد دانست كه دعاى مادر به او رسيده، بخنديد. مردم گفتند: اين مرد زانى است كه بخنديد. نبينى كه به هيچ جا نخنديد جز به محلّه زوانى. چون او را پيش پادشاه بردند و اين حديث كردند، او گفت: كجاست اين غلام كه بر من حوالت مى كنيد؟ آن كودك را بياوردند. او گفت: يا غلام من ابوك؟ پدرت كيست. به زبان فصيح گفت: فلان الرّاعى؛ فلان مرد شبان است. مردم تعجّب كردند و فرو ماندند و خداى تعالى برائت ساحت او پيدا كرد. مردم گفتند: دستور باشد باش تا ما دير تو از زر و سيم بسازيم. گفت: نخواهم. همچنان كه بود با جايگاه كنيد. باز همچنان كه بود با جايگاه كردند و او با صومعه شد و به عبادت مشغول گشت».
(تفسير ابوالفتوح رازى [١] ، ج ۳، ص ۴۷۱)
۱۳۱۱.اعمش روايت كرد از ابو صالح از ابو سعيد خدرى كه رس«روز قيامت مرگ را بيارند، كانّه كبش املح؛ پندارى گوسفند سياه و سفيد است و از ميان بهشت و دوزخ بدارند و اهل بهشت و دوزخ را گويند: يا اهل الجنّة خلود لكم فلا موت ابدا ويا اهل النّار خلود لكم فلا موت ابدا؛ اى اهل بهشت! جاويدانى است شما را كه هرگز به آن مرگ نباشد و اى اهل دوزخ جاويدانى است شما را كه هرگز با آن مرگ نباشد».
(تفسير ابوالفتوح رازى [٢] ، ج ۳، ص ۴۷۸)
۱۳۱۲.مالك بن صعصعه گفت:رسول عليه السلام گفت: «شب معراج كه مرا به آسمان بردند، ادريس را بر آسمان چهارم ديدم».
(تفسير ابوالفتوح رازى [٣]
، ج ۳، ص ۴۷۸)
۱۳۱۳.