تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٨٧
۱۳۰۹.سعيد جبير روايت كرد از عبداللّه عبّاس كه رسول عليمرا به آسمان بردند، بويى شنيدم خوش كه از آن خوش تر بويى نشينده بودم. گفتم: اى جبرئيل! اين چه بوى است؟ گفت: بوى ماشطه دختر فرعون است كه او زنى مؤمنه بود و ايمان پنهان داشتى. يك روز سر دختر فرعون شانه مى كرد، شانه از دستش بيفتاد، او دست فراز كرد و گفت: بسم اللّه ، و شانه بر گرفت. دختر فرعون گفت: پدرم را خواستى. گفت: نه خداى خود را و خداى تو را و خداى پدرت را خواستم. گفت: پدرم را بگويم. گفت: هر چه خواهى مى گوى. پدر را بگفت. او را بخواند. فرعون گفت: خداى تو كيست؟ گفت: ربّ السّماوات والارض؛ خداى آسمان و زمين. فرعون بفرمود تا حوضى از مس بياورند و آتشى عظيم برافروختند و فرزندان او را بياوردند و يك يك را پيش او در آن آتش مى انداختند تا آخرين فرزند، و آن كودكى بود شيرخواره آواز داد گفت: اصبرى يا امّاه فانّا على الحق؛ اى مادر! صبر كن كه ما بر حقّيم. او را در آتش افكندند و مادر را از پس او. اين بوى سوختن ايشان است».
(تفسير ابوالفتوح رازى [١] ، ج ۳، ص ۴۷۰ ـ ۴۷۱)
۱۳۱۰.ابو رافع روايت كند از ابو هريره از رسول عليه السل«مردى عابد بود در صومعه اى. او را جريح گفتند. مادرش روزى بيامد تا بر او سلام كند. او را آواز داد و گفت: يا جريح! او نماز مى كرد با خويشتن انديشه كرد و گفت: اختار صلوتى على امّى؛ نماز را اختيار كنم بر مادرم. نماز را نبريد و جواب نداد. برفت و دگر باره باز آمد. هم در نماز بود، جواب نداد. مادر دلتنگ شد. گفت: فرزند با من حديث نمى گويد و جواب من نمى دهد. بار خدايا! او را از اين دنيا مبر تا زنان ناپارساى اين شهر در وى نگرند. و به نزديك دير او شبانى بود گوسفند چرانيدى و با دير او شدى به شب. زنى ناپارسا از شهر بيرون آمد. روزى اين شبان از صومعه بيرون آمد و با آن زن فساد كرد. زن آبستن شد. چون او را گفتند اين كودك كه راست؟ گفت: صاحب