تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٥٥٩
۱۹۸۱.روايت كردند از زين العابدين عليه السلام از پدرش حعبرت جهانيان كنم. آن گه چون نوبت عيد ايشان بود، بر عادت بعيد رفتند و به سجده و قربان و لهو و نشاط مشغول شدند. خداى تعالى بادى بفرستاد سرخ. سخت ايشان از آن بترسيدند و بهرى با بهرى مى گريختند. خداى تعالى فرمان داد زمين را تا در زير پاى ايشان سنگ كبريت شد و ابرى سياه از بالاى سر ايشان بايستاد و آتش بر ايشان بباريد و ايشان در آنجا گداخته شدند؛ چنان كه از زير در آتش گداخت. اين است قصّه اصحاب الرّس كه پرسيدى».
(تفسير ابوالفتوح رازى [١] ، ج ۴، ص ۷۹ ـ ۸۱)
۱۹۸۲.زيد الشحام روايت كرد از صادق عليه السلام از پدران«يك روز من با برادرم حسن بن على در بعضى كوههاى مدينه مى رفتيم. جابر عبداللّه انصارى و انس بن مالك از پيش ما برافتادند، امّا جابر، مالك نبود بر خود تا در پاى ما افتاد و بوسه بر دست و پاى ما مى داد. انس او را ملامت كرد، گفت: تو با شيبت و مكان تو از رسول اين ميكنى؟ جابر گفت: بسيار مگوى اى انس كه من آن شنيده ام از رسول عليه السلام در حقّ ايشان كه گمان نبردم كه هرگز هيچ آدمى را باشد. انس گفت: آن چيست؟ جابر گفت: شنيدم از رسول عليه السلام كه گفت: چون خداى تعالى خواست تا مرا بيافريند، نطفه اى بيافريد از نور سفيد و در صلب آدم نهاد. آن گه مى گردانيد آن را از اصلاب طاهرين به ارحام طاهرات، تا به صلب عبدالمطلب رسانيد. آن گه آن را به دو فرقه كرد: يك فرقه به عبداللّه داد و يك فرقه به ابو طالب داد. از عبداللّه من آمدم و از ابوطالب، على. آن گه نور من به فاطمه انتقال كرد. از على و فاطمه، حسن و حسين آمدند و ايشان طاهر مطهّرند. امّا نطفه فاطمه، به حسن انتقال كرد و نطفه على، به حسين افتاد. آن گه از او انتقال مى افتد به ائمّه تا به دامن قيامت».
(تفسير ابوالفتوح رازى [٢] ، ج ۴، ص ۸۹ ـ ۹۰)