تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٩٤
۱۳۲۸.انس مالك روايت كرد از رسول عليه السلام كه او گفت:«خداى تعالى ايّوب را ابتلاء كرد به بيمارى سخت؛ تا هيجده سال در آن بماند. مردمان را از او ملال آمد و او را ترك كردند، مگر دو مرد از اصحاب او. يك روز گفتند: يا نبىّ اللّه ! مگر تو را خطايى رفته است كه به اين محنت گرفتار شده اى؟ گفت: نمى دانم تا من چه خطا كرده ام. جز آن است كه سيرت من آن بود كه چون بگذشتمى دو مرد با يكديگر خصومت مى كردندى، يكى در ميانه ضجاره و خصومت سوگند خوردى، من بيامدى و كفّاره سوگند او بكردمى، گفتمى نبايد آن سوگند در ضجاره دروغ خورده باشد و از آن دلتنگ شد و ايّوب عليه السلام چون به قضاى حاجت برخاستى، اهل او دست او گرفتى تا به جاى خود رسيدى. آن گه او را رها كردى و با جاى خود آمدى. چون او فارغ شدى، آواز دادى تا بيامدى و او را دست گرفتى و با جاى خودش بردى. يك روز بر عادت او را برد و بازگشت و بنشست منتظر آنكه او آواز دهد. خداى تعالى هم در آنجاى به ايّوب وحى كرد: «ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَشَرابٌ» [١] . پاى بر زمين زد، چشمه آب پديد آمد. از آن آب باز خورد. رنجى كه او را بود به درونى زايل شد و در آن آب غسل كرد، همه رنجها كه او را بود بيرونى زايل شد و او را قوّت و جمال و رنگ و روى باز آمد، نكوتر از آنكه اوّل بود. و ايّوب عليه السلامآنجا بر تلّى رفت بلند و بنشست. چون دير شد، زن را دل مشغول شد. برخاست تا بنگرد تا حال ايّوب چيست. او را بر جاى خود نديد. از بالاى آن پشته نگاه كرد، مردى را ديد كه او را باز نشناخت. گفت: كه را مى جويى؟ گفت: اين مرد بيمار مبتلا را. گفت: او چه باشد از تو؟ گفت: او شوهر من است. گفت: اگر ببينى او را شناسى؟ گفت: چگونه نشناسم؛ سالها است كه با اوام. گفت: من اويم. خداى تعالى منّت نهاد بر من و رنج از من برداشت».