تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٧٨
۱۲۸۳.نافع روايت كرد از عبداللّه عمر و وهب روايت كرد ازآن؟ گفت: من آن مردم كه آن روز آن مزد رها كردم و برفتم، من در نگريدم او را بشناختم. دست او گرفتم و او را به صحرا بردم و گفتم: اين گاو گله تو راست. گفت: يا هذا، بر من استهزا مكن؟ گفتم: واللّه كه اين حق تو است و تو راست و كس را در آن نصيبى نيست. او آن بگرفت و بسيار دعا كرد. بارخدايا! اگر دانى كه آن براى تو كردم، ما را خلاصى ده. در حال آوازى از آن سنگ برآمد، بحرانى از آن سنگ بيامد و بتركيد و ثلثى ازو بفيتاد و روشنايى پديد آمد.
و ديگرى گفت كه من در عمر خود حسنَتى كرده ام و آن آن بود كه قحطى عظيم بود و زنى با جمال به نزديك من آمد و از من گندم خواست به بها. گفتم: ممكن نيست الاّ به تمكينى از نفس خود. ابا كرد و برفت و بار ديگر باز آمد و طعام خواست. گفتم: ممكن نيست بدون تمكين نفس تو؛ تا سه بار برفت و از روى ضرورت باز آمد و من او را طعام ندادم. بار چهارم گفت: اكنون تو را تمكين كردم از آنچه مى خواهى. چون به او نشستم به خلوت، خاستم تا دست به او دراز كنم، او را يافتم كه مى لرزيد. گفتم: اين چه حال است؟ گفت: از خداى مى ترسم. من گفتم: اى سبحان اللّه ربى، اين زن در حال شدّت و سختى و ضرورت از خداى مى ترسد و من در نعمت و رخا از خداى نترسم. گفتم: برخيز اى زن كه تو را مسلّم بكردم و بيش از آن طعام كه او مى خواست بدادم او را. بار خدايا! اگر دانى كه آن براى تو كردم، اين بلا را از ما كشف بكن. پاره اى ديگر از آن سنگ شكسته شد و غار روشن شد.
سيم ديگر گفت: من نيز حسنَتى كرده ام و آن آن بود كه مرا پدرى و مادرى بودند و من گوسفند داشتم. نماز خفتنى پاره اى شير برگرفتم براى ايشان و بياوردم. ايشان خفته بودند و مرا دل نيامد كه ايشان را بيدار كنم و خواب بر ايشان بياشورم. بر بالين ايشان نشستم گفتم تا خود بيدار شوند و گوسفندان ضايع بودند و مرا دل به گوسفند مشغول بود. با اين همه از بالين ايشان برنخاستم تا صبح برآمد و ايشان بيدار شدند و من آن شير به ايشان دادم. بار خدايا! اگر دانى كه من از براى تو كردم، اين بلا از ما