تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٧٧
۱۲۸۲.اسحاق بن عبداللّه بن ابى فروه روايت كرد از رسول كتا به آن آدينه كرده باشد، بيامرزند او را و سه روز ديگر بر سرى و چندانى نور دهند او را كه به آسمان رسد و او را از فتنه دجّال نگاهدارند».
(تفسير ابوالفتوح رازى [١] ، ج ۳، ص ۳۹۶)
۱۲۸۳.نافع روايت كرد از عبداللّه عمر و وهب روايت كرد از«اصحاب الرّقيم سه مرد بودند كه از شهر بيرون آمدند به بعضى حوائج خود. باران گرفت ايشان را. كوهى بود در او غارى. گفتند: در اين غار شويم تا باران كم شود. چون در آن غار شدند، سنگى عظيم از آن كوه در افتاد و در درِ آن غار افتاد و درِ غار بگرفت؛ چنان كه هيچ شكاف نماند كه روشنائى در او فتادى و ايشان فرو ماندند و گفتند: يا قوم اين كارى عظيم است و جز خداى تعالى كشف اين بلا نتواند كرد. بياييد تا هر يكى از ما عملى كه در عمر خود كرده است خالص براى خدا، آن را شفيع سازيم. باشد كه خداى تعالى بر ما ببخشد. يكى از جمله ايشان گفت: من در عمر خود حسنَتى مى دانم كه كرده ام و آن آن بود كه من جماعتى مزدوران را به مزد گرفتم تا براى من كار كنند. مردى ديگر آمد نماز پيشين. او را گفتم: تو نيز كارى كن، تا مزد يك روزه بدهم تو را. چون نماز شام بود و هر كسى را مزدى دادم بر تسويه، يكى از جمله ايشان گفت: مرا هم چندان مى دهى كه آن را كه از نيمه روز كار كرد. گفتم: يا سبحان اللّه تو را بر مال من چه سبيل است كه من به آنچه كنم. تو مزد خود تمام بستان، تو را با كسى ديگر كارى نيست. از من نشنيد و به خشم برفت و مزد رها كرد. من آن مزد او نگاه مى داشتم تا روزى گاو بچه اى مى فروختند. من آن مزد او به بهاى آن دادم و در گلّه كردم. بزرگ شد و آبستن شد و بزاد و از بچگان او بسيار شد تا گله گاو شد. پس از مدتى دراز، كه سالها بر اين برآمد، پيرى را ديدم ضعيف كه بيامد و گفت: مرا به نزديك تو حقّى هست. گفتم: چيست