تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٥٣
۱۲۵۳.دو روايت سليمان اعمش و عطاء بن السّائب از اميرالمآن است كه گفتم از آن گه كه خداى تعالى او را آفريده است. آن گه از آنجا بگذشتم. به فرشته اى رسيدم بر سريرى نشسته كه همه دنيا جمع كرده بود و در پيش او نهاده و در دست او لوحى بود از نور. او در آن لوح مى نگريد و از چپ و راست نگاه مى كرد و بر هيئت مردى دلتنگ حزين بود. گفتم: يا جبرئيل اين كيست كه من به هيچ فرشته بنگذشتم كه مرا از او خوفى در دل آيد، جز اين فرشته. گفت: ما همه چنين خائفيم از او و او ملك الموت است موكّل به قبض ارواح و از همه فرشتگان كار او با رنج تر است. من گفتم كه كفى بالموت طامّة. فقال: ما بعد الموت اطمّ واعظم؛ گفتم: مرگ بس باد طامّه و انبارنده، گفت: آنچه از پس مرگ عظيم تر است و هايل تر. گفتم: يا جبرئيل! هر كه بميرد لابدّ او را بيند. گفت: آرى. گفتم: من مى خواهم تا نزد او روم و بر او سلام كنم و از او چيزى بپرسم. جبرئيل عليه السلام مرا پيش او برد و من بر او سلام كردم. او جبرئيل را به اشارت گفت، كيست اين؟ گفت: اين محمّد است، نبىّ الرحمه؛ پيغمبر رحمت و رسول عرب. مرا گفت: مرحبا نبىّ الرحمه و مرا تحيّت نيكو كرد و بشارت داد به كرامت و مرا گفت بشارت باد تو را اى محمّد كه من همه آثار خير در امّت تو مى بينم. من گفتم: الحمد للّه المنّان بالنّعم. گفتم: اين لوح چيست كه در دست دارى؟ گفت: لوحى است كه آجال خلق در او نوشته. گفتم: نام آنان كه قبض روح ايشان كرده اى، در روزگار گذشته. گفت: آن در لوحى ديگر است. گفتم: يا ملك الموت! تو چگونه توانى قبض ارواح اهل زمين كردن و تو بر جاى خود نشسته اى. گفت: نمى بينى كه همه دنيا پيش من است از مشرق تا به مغرب و دست من به همه جا مى رسد. دنيا در پيش من به منزله خوانى است كه پيش كسى نهاده تا چنان كه خواهد دست دراز مى كند و از آنجا كه خواهد مى گيرد. چون بنده را اجل نزديك رسد، من در او نگرم و در اعوان خود نگرم. اعوان من بشناسند به نظر من در او و به نظر من بدانند كه قبض روح او مى بايد كرد، معاجلتاً قبض روح كنند. چون روح او به حلق او رسد از پيش من باشد و بر من