تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٥٢
۱۲۵۳.دو روايت سليمان اعمش و عطاء بن السّائب از اميرالمبودم. يك قائمه از ياقوت سرخ بود و يك قائمه از زمرد و پايه هاى او يكى از سيم بود و يكى از زر و يكى از زمرّد مكلّل به درّ و ياقوت و اين آن معراج است كه ملك الموت از او پديد آمد چون قبض ارواح كند و آن آن گاه بود كه بيمار را چشم رها شود و متحيّر بماند، آن بود كه معراج بر او ظاهر شود، او از حسن آن متحيّر بماند. جبرئيل عليه السلام مرا از آنجا بر پَر گرفت و بران معراج مرا به آسمان دنيا برد و دَر بزد. گفتند: كيست؟ گفت: جبرئيل است. گفتند: با تو كيست؟ گفت: محمّد است. گفتند: محمد را بفرستادند؟ گفت: آرى. گفتند: مرحبا به حيّاه اللّه من اخ ومن خليفته فنعم الاخ ونعم الخليفة ونعم المَجيئُ جاء؛ تحيّت كناد خدا او را از برادرى و از خليفه كه نيك برادرى و نيك خليفه و نيك آمدى و در بگشادند و ما در رفتيم. من در آسمان دنيا مى رفتم، خروسى را ديدم موىِ گردن او سبز و سر و تن او سفيد كه از آن نيكوتر سبزى و سفيدى نديده بودم. پايهاى او در زير هفتم زمين بود و سَر او در زير عرش بود. گردن دو تا كرده، دو بال داشت كه اگر برافراشتى به مشرق و مغرب برسيدى. چون شب به آخر رسد، او پرها باز كند و به هم باز زند و خدا را تسبيح كند و گويد: سبحان اللّه الملك القدوس الكبير المتعال لا اله الاّ اللّه الحىّ القيّوم؛ چون خروسان زمين آواز او بشنوند، جمله به آواز آيند و خداى را تسبيح كنند و بال بر هم زنند. چون او ساكن شود، خروسان زمين نيز ساكن شوند. چون دگر باره او بجنبد و آواز كند به تسبيح، خروسان زمين هم چنين كنند به موافقت او و جواب او. رسول عليه السلامگفت: تا او را بديدم، مرا آرزوى اوست كه دگر باره باز بينم او را. از آنجا بگذشتم، به فرشته اى رسيدم كه نيمه تن او از آتش بود و نيمه از برف كه نه آتش برف را مى گداخت و نه برف آتش را مى كُشت. تسبيح او اين بود كه به آواز فصيح مى گفت: اللهمّ يا مؤلّفا بين الثّلج والنّار ألّف بين قلوب عبادك المؤمنين. گفتم: اى جبرئيل! اين كيست؟ گفت: اين فرشته اى است، او را حبيب گويند. خدا او را موكّل كرده است بر اكناف آسمان و اطراف زمين و او نصيحت كند اهل زمين را و تسبيح او