تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٢٩٦
۱۰۸۱.عبداللّه عباس گفت:اسحاق و يعقوب» و پيغمبران برشمرد تا به عيسى رسيد. ايشان گفتند ما عيسى را نشناسيم و عيسى پيغمبر نبود و... .
(تفسير ابوالفتوح رازى [١] ، ج ۲، ص ۱۸۳)
۱۰۸۲.عبداللّه بن جرير روايت كرد از پدرش كه رسول عليه ا«هيچ مردى نباشد كه به قومى بگذرد كه ايشان معصيتى مى كنند و او دست ايشان به دست فرو نگيرد و ايشان را منع نكند و الاّ نزديك بود كه خداى تعالى ايشان را عذابى عام فرستد».
(تفسير ابوالفتوح رازى [٢] ، ج ۲، ص ۱۸۵)
۱۰۸۳.نعمان بن بشير روايت كرد كه رسول عليه السلام گفت:«مثَل فاسقى در ميان قومى صالح كه او را نهى نكنند از منكر، مثال جماعتى باشد كه كشتى باشد ميان ايشان به شركت در آن كشتى نشينند. چون كشتى به ميان دريا رسد، يكى از ايشان تبَرى برگيرد و كشتى شكستن گيرد. او را گويند، چكار مى كنى، خود را و ما را هلاك خواهى كردن؟ او گويد: در نصيب خود و حصّه خود تصرّف مى كنم. اگر او را به اين گفتار رها كنند و دست او به دست فرو نگيرند، كشتى بشكند و او و ايشان غرقه شوند و اگر منع كنند او را، و ايشان سلامت يابند».
(تفسير ابوالفتوح رازى [٣] ، ج ۲، ص ۱۸۶)
۱۰۸۴.انس مالك روايت كرد كه عايشه گفت كه رسول عليه السل«هيچ مرد صالح نباشد كه مرا نگاه دارد كه مرا خوفى مى باشد از دشمنان ما».
در اين بوديم كه آواز سلاح برآمد، نگاه كرديم سعد بود و حذيفه. گفتند ما آمده ايم تا تو را نگاهداريم. رسول عليه السلام بخفت؛ چنان كه ما عظيظ او بشنيديم. جبرئيل عليه السلام آمد و اين آيتها [٤] آورد. رسول عليه السلام آواز داد گفت: «يا سعد و حذيفه!