تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٧٧
روز به روز بيشتر مىشد.
تنها چارهاى كه براى اين كار از طرف عزيز مصر و مشاورانش ديده شد، اين بود كه يوسف را به كلى از صحنه خارج كنند، آن چنان كه مردم، او و نامش را به دست فراموشى بسپارند، و بهترين راه براى اين كار، فرستادنش به سياه چال زندان بود، كه هم او را به فراموشى مىسپرد و هم در ميان مردم به اين تفسير مىشد كه مجرم اصلى، يوسف عليه السلام بوده است!.
لذا قرآن مىگويد: «بعد از آن كه آنها آيات و نشانههاى (پاكى يوسف) را ديدند، تصميم گرفتند كه او را تا مدتى زندانى كنند» «ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الآْياتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حينٍ».
تعبير به «بَدا» كه به معنى پيدا شدن رأى جديد است، نشان مىدهد: قبلًا چنين تصميمى در مورد او نداشتند، و اين عقيده را احتمالًا همسر عزيز براى اولين بار پيشنهاد كرد، و به اين ترتيب، يوسف عليه السلام بىگناه به گناه پاكى دامانش، به زندان رفت و اين نه اولين بار بود و نه آخرين بار كه انسان شايستهاى به جرم پاكى به زندان برود.
بىگناهى كم گناهى نيست در ديوان عشق يوسف از دامان پاك خود به زندان رفته است
آرى، در يك محيط آلوده، آزادى از آن آلودگان است كه همراه مسير آب حركت مىكنند، نه فقط آزادى، كه همه چيز متعلق به آنها است، و افراد پاكدامن و با ارزشى همچون يوسف عليه السلام، كه همجنس و همرنگ آن محيط نيستند و بر خلاف جريان آب حركت مىكنند بايد منزوى شوند، اما تا كى، آيا براى هميشه؟
نه، مسلماً نه!.
***