تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٠٥
تفسير:
دروغ رسوا!
سرانجام برادران پيروز شدند، و پدر را قانع كردند كه، يوسف عليه السلام را با آنها بفرستد، آن شب را با خيال خوش خوابيدند كه فردا نقشه آنها درباره يوسف عملى خواهد شد، و اين برادر مزاحم را براى هميشه از سر راه بر مىدارند.
تنها نگرانى آنها اين بود: مبادا پدر پشيمان، و از گفته خود منصرف شود.
صبحگاه نزد پدر آمدند و او سفارشهاى لازم را در حفظ و نگهدارى يوسف عليه السلام تكرار كرد، آنها نيز اظهار اطاعت كردند، پيش روى پدر او را با احترام و محبت فراوان برداشتند و حركت كردند.
مىگويند: پدر تا دروازه شهر آنها را بدرقه كرد و آخرين بار يوسف عليه السلام را از آنها گرفت و به سينه خود چسبانيد، قطرههاى اشك از چشمش سرازير شد، سپس يوسف عليه السلام را به آنها سپرد و از آنها جدا شد. «١»
اما چشم يعقوب عليه السلام همچنان فرزندان را بدرقه مىكرد، آنها نيز تا آنجا كه چشم پدر كار مىكرد دست از نوازش و محبت يوسف عليه السلام برنداشتند.
اما هنگامى كه مطمئن شدند، پدر آنها را نمىبيند، يك مرتبه عقده آنها تركيد و تمام كينههائى را كه بر اثر حسد، سالها روى هم انباشته بودند بر سر يوسف عليه السلام فرو ريختند، از اطراف شروع به زدن او كردند، و او از يكى به ديگرى پناه مىبرد، اما پناهش نمىدادند! «٢»
در روايتى مىخوانيم: در اين طوفان بلا كه يوسف عليه السلام اشك مىريخت، و يا به هنگامى كه او را مىخواستند به چاه افكنند، ناگهان يوسف عليه السلام شروع به