تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٢٣
٢١ وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمي مَثْواهُ عَسى أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْويلِ الأَحاديثِ وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لايَعْلَمُونَ
٢٢ وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنينَ
ترجمه:
٢١- و آن كس كه او را از مصر خريد (عزيز مصر) به همسرش گفت: «مقام وى را گرامى دار، شايد براى ما سودمند باشد؛ و يا او را به عنوان فرزند انتخاب كنيم»! و اين چنين يوسف را در آن سرزمين متمكّن ساختيم! (ما اين كار را كرديم، تا او را بزرگ داريم؛ و) از علم تعبير خواب به او بياموزيم؛ و خداوند بر كار خود پيروز است، ولى بيشتر مردم نمىدانند!
٢٢- و هنگامى كه به بلوغ و قوّت رسيد، ما «حكم» (نبوّت) و «علم» به او داديم؛ و اين چنين نيكوكاران را پاداش مىدهيم!
تفسير:
در كاخ عزيز مصر
داستان پر ماجراى يوسف عليه السلام با برادران، كه منتهى به افكندن او در قعر چاه شد به هر صورت پايان پذيرفت، و فصل جديدى در زندگانى اين كودك خردسال در «مصر» شروع شد.