تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٥٧
تفسير:
تهديدهاى متقابل «شعيب» و قومش
«شعيب» اين پيامبر بزرگ، كه به خاطر سخنان حسابشده، رسا و دلنشينش، به عنوان «خطيب الانبياء» «١»
لقب گرفته، گفتارش را- كه بهترين راهگشاى زندگى مادى و معنوى اين گروه بود- با صبر، حوصله، متانت و دلسوزى تمام ايراد مىكرد، اما ببينيم اين قوم گمراه چگونه به او پاسخ گفتند.
آنها با چهار جمله، كه همگى حكايت از لجاجت و جهل و بىخبرى مىكرد جواب دادند.
نخست اين كه: «گفتند: اى شعيب ما بسيارى از حرفهاى تو را نمىفهميم» «قالُوا يا شُعَيْبُ ما نَفْقَهُ كَثيراً مِمَّا تَقُولُ».
اساساً، سخنان تو سر و ته ندارد! و محتوا و منطق با ارزشى در آن نيست كه ما بخواهيم پيرامون آن بينديشيم! و به همين دليل، چيزى نيست كه بخواهيم آن را ملاك عمل قرار دهيم، زياد خود را خسته مكن و به سراغ ديگران برو!
ديگر اين كه: «ما تو را در ميان خود ضعيف و ناتوان مىيابيم» «وَ إِنَّا لَنَراكَ فينا ضَعيفاً».
بنابراين، اگر فكر كنى حرفهاى بىمنطقت را با قدرت و زور مىتوانى به كرسى بنشانى، آن هم اشتباه است.
گمان مكن اگر ما حساب تو را نمىرسيم به خاطر ترس از قدرت تو است،