تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٩٢
لذا طرح ديگرى براى اين كار ريخته، با قيافههاى حق به جانب و زبانى نرم و لين، آميخته با يك نوع انتقاد ترحمانگيز، نزد پدر آمده، گفتند: «پدر! تو چرا هرگز يوسف را از خود دور نمىكنى و به ما نمىسپارى؟ چرا ما را نسبت به برادرمان امين نمىدانى در حالى كه ما مسلماً خيرخواه او هستيم»؟ «قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لاتَأْمَنَّا عَلى يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ».
***
بيا دست از اين كار كه ما را متهم مىسازد بردار، به علاوه برادر ما، نوجوان است، او هم دل دارد، او هم نياز به استفاده از هواى آزاد خارج آبادى و سرگرمى مناسب دارد، زندانى كردن او در خانه صحيح نيست، «فردا او را با ما بفرست تا به خارج شهر آيد، گردش كند از ميوههاى درختان بخورد و بازى و سرگرمى داشته باشد» «أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ». «١»
و اگر نگران سلامت او هستى «ما همه حافظ و نگاهبان برادرمان خواهيم بود» چرا كه برادر است و با جان برابر! «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ».
و به اين ترتيب نقشه جدا ساختن برادر را ماهرانه طرح كردند، و چه بسا سخن را در برابر خود يوسف گفتند، تا او هم سر به جان پدر كند و از وى اجازه رفتن به صحرا بخواهد.
اين نقشه از يك طرف پدر را در بنبست قرار مىداد، كه اگر يوسف را به ما نسپارى، دليل بر اين است كه ما را متهم مىكنى.
و از سوى ديگر، يوسف را براى استفاده از تفريح و سرگرمى و گردش در خارج شهر تحريك مىكرد.