تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٣٠
چه اين كه، در هر جامعهاى معمولًا ظلم و فسادى وجود دارد، اما مهم اين است كه مردم احساس كنند كه ظلم و فسادى هست، و در طريق اصلاح باشند، و با چنين احساس و گام برداشتن در راه اصلاح، خداوند به آنان مهلت مىدهد و قانون آفرينش براى آنها حق حيات قائل است.
اما، همين كه اين احساس از ميان رفت، و جامعه بىتفاوت شد، و فساد و ظلم به سرعت همه جا را گرفت، آنگاه است كه ديگر در سنت آفرينش حق حياتى براى آنها وجود ندارد، اين واقعيت را با يك مثال روشن مىتوان بيان كرد:
در بدن انسان، نيروى مدافع مجهزى است به نام «گلبولهاى سفيد خون» كه هر ميكروب خارجى از طريق هوا، آب و غذا و خراشهاى پوست به داخل بدن هجوم آورد، اين سربازان جانباز در برابر آنها ايستادگى كرده و نابودشان مىكنند، و يا حداقل جلو توسعه و رشد آنها را مىگيرند.
بديهى است، اگر يك روز اين نيروى بزرگ دفاعى، كه از ميليونها سرباز تشكيل مىشود دست به اعتصاب بزند، و بدن بىدفاع بماند، چنان ميدان تاخت و تاز ميكروبهاى مضر مىشود كه، به سرعت انواع بيمارىها به او هجوم مىآورند.
كل جامعه انسانى نيز چنين حالى را دارد، اگر نيروى مدافع كه همان «أُولُوا بَقِيَّة» بوده باشد از آن برچيده شود، ميكروبهاى بيمارىزاى اجتماعى- كه در زواياى هر جامعهاى وجود دارد- به سرعت نمو و تكثير مثل كرده، جامعه را سر تا پا بيمار مىكنند.
نقش «أُولُوا بَقِيَّة» در بقاى جوامع آن قدر حساس است كه بايد گفت: بدون آنها حق حيات از آنان سلب مىشود، و اين همان چيزى است كه آيات فوق به آن اشاره دارد.