تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤١٩
١٩ وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى دَلْوَهُ قالَ يا بُشْرى هذا غُلامٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً وَ اللَّهُ عَليمٌ بِما يَعْمَلُونَ
٢٠ وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ كانُوا فيهِ مِنَ الزَّاهِدينَ
ترجمه:
١٩- و (در همين حال) كاروانى فرا رسيد؛ و مأمور آب را فرستادند؛ او دلو خود را در چاه افكند؛ (ناگهان) صدا زد: «مژده باد! اين كودكى است (زيبا)»! و اين امر را به عنوان يك سرمايه از ديگران مخفى داشتند. و خداوند به آنچه آنها انجام مىدادند، آگاه بود.
٢٠- و او را به بهاى كمى- چند درهم- فروختند؛ و نسبت به (فروختن) او، بىرغبت بودند (؛ چرا كه مىترسيدند رازشان فاش شود).
تفسير:
به سوى سرزمين مصر
يوسف عليه السلام در تاريكى وحشتناك چاه كه با تنهائى كشندهاى همراه بود، ساعات تلخى را گذرانده، اما ايمان به خدا و سكينه و آرامش حاصل از ايمان، نور اميد بر دل او افكند و به او تاب و توان داد كه اين تنهائى وحشتناك را تحمل كند، و از كوره اين آزمايش، پيروز به در آيد.
چند روز از اين ماجرا گذشت؟ خدا مىداند!
بعضى از مفسران سه روز و بعضى دو روز نوشتهاند. «١»