تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤١٤
افكندند پيراهن او را در آورده بودند، تنش برهنه بود، فرياد زد لااقل پيراهن مرا به من بدهيد تا اگر زنده بمانم تنم را بپوشانم، و اگر بميرم كفن من باشد، برادران گفتند: از همان خورشيد، ماه و يازده ستارهاى را كه در خواب ديدى بخواه! كه در اين چاه مونس تو باشند و لباس در تنت بپوشانند! (و او به دنبال يأس مطلق، از غير خدا دعاى فوق را خواند). «١»
از امام صادق عليه السلام نقل شده است: هنگامى كه يوسف را به چاه افكندند، «جبرئيل» نزد او آمده گفت: كودك! اينجا چه مىكنى؟ در جواب گفت: برادرانم مرا در چاه انداختهاند.
گفت: دوست دارى از چاه خارج شوى؟
گفت: با خداست اگر بخواهد مرا بيرون مىآورد.
گفت: خداى تو دستور داده اين دعا را بخوان تا بيرون آئى.
گفت: كدام دعا؟
گفت: بگو: اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِأَنَّ لَكَ الْحَمْدَ لا إِلهَ إِلاّ أَنْتَ الْمَنَّانُ، بَدِيعُ السَّماوَاتِ وَ الأَرْضِ، ذُو الْجَلالِ وَ الإِكْرامِ، أَنْ تُصَلِّيَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَجْعَلَ لِي مِمَّا أَنَا فِيهِ فَرَجاً وَ مَخْرَجاً:
«پروردگارا!- اى كه حمد و ستايش براى تو است، معبودى جز تو نيست، توئى كه بر بندگان نعمت مىبخشى آفريننده آسمانها و زمينى، صاحب جلال و اكرامى- از تو تقاضا مىكنم بر محمّد و آلش درود بفرستى و گشايش و نجاتى از آنچه در آن هستم براى من قرار دهى». «٢»