تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٩٤
نداشت، و آن اين كه بالاخره فرزند براى نمو و پرورش، خواه ناخواه از پدر جدا خواهد شد، و اگر بخواهد همچون گياه نورستهاى دائماً در سايه درخت وجود پدر باشد، نمو نخواهد كرد، و پدر براى تكامل فرزندنش ناچار بايد تن به اين جدائى بدهد، امروز گردش و تفريح است، فردا تحصيل علم و دانش، و پس فردا كسب و كار و تلاش و كوشش براى زندگى، بالاخره جدائى لازم است.
لذا اصلًا به پاسخ اين استدلال نپرداختند، بلكه به سراغ دليل دوم رفتند كه از نظر آنها مهم و اساسى بود، و «گفتند: چگونه ممكن است برادرمان را گرگ بخورد، در حالى كه ما گروه نيرومندى هستيم؟ اگر چنين شود ما زيانكار و بدبخت خواهيم بود» «قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ».
يعنى مگر ما مردهايم كه بنشينيم و تماشا كنيم گرگ برادرمان را بخورد، گذشته از علائق برادرى كه ما را بر حفظ برادر وا مىدارد، ما در ميان مردم آبرو داريم، مردم درباره ما چه خواهند گفت، جز اين كه مىگويند: يك عده زورمند گردنكلفت نشستند، و حمله گرگ به برادرشان را نظاره كردند، آيا ما ديگر مىتوانيم در ميان مردم زندگى كنيم؟!.
آنها در ضمن، به اين گفتار پدر كه: شما ممكن است سرگرم بازى شويد و از يوسف غفلت كنيد، نيز پاسخ دادند، و آن اين كه: مسأله، مسأله خسران و زيان و از دست دادن تمام سرمايه و آبرو است، مسأله اين نيست كه تفريح و بازى بتواند انسانرا از يوسف غافل كند؛ زيرا در اين صورت، ما افراد بىعرضهاى خواهيم شد كه به درد هيچ كار نمىخوريم.
در اينجا، اين سؤال پيش مىآيد كه: چرا يعقوب از ميان تمام خطرها تنها انگشت روى خطر حمله گرگ گذاشت؟!
بعضى مىگويند: بيابانِ «كنعان» بيابانى گرگخيز بود، و به همين جهت