تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٠٨
نمىتوان تنها فريب چشم گريان را خورد!.
***
پدر كه بىصبرانه انتظار ورود فرزند دلبندش يوسف عليه السلام را مىكشيد، با يك نگاه به جمع آنها و نديدن يوسف عليه السلام در ميانشان سخت تكان خورد، بر خود لرزيد، و جوياى حال شد، آنها گفتند: «پدر جان ما رفتيم و مشغول مسابقه (سوارى، تيراندازى و مانند آن) شديم، و يوسف را كه كوچك بود و توانائى مسابقه را با ما نداشت، نزد اثاث خود گذاشتيم، ما آن چنان سر گرم اين كار شديم كه همه چيز حتى برادرمان را فراموش كرديم، و در اين هنگام گرگ بىرحم از راه رسيد و او را دريد»! «قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ».
«ولى مىدانيم تو هرگز سخنان ما را باور نخواهى كرد، هر چند راستگو باشيم» چرا كه خودت قبلًا چنين پيشبينى را كرده بودى، و اين را بر بهانه حمل خواهى كرد «وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقينَ».
سخنان برادران خيلى حساب شده بود:
اولًا، پدر را با كلمه «يا أَبانا» (اى پدر ما) كه جنبه عاطفى دارد مخاطب ساختند.
و ثانياً طبيعى است كه برادران نيرومند در چنين تفريحگاهى به مسابقه و سرگرمى مشغول شوند و برادر كوچك را به نگاهبانى اثاث وا دارند.
و از اين گذشته براى غافلگير كردن پدر پيشدستى نموده و با همان چشم گريان گفتند: تو هرگز باور نخواهى كرد، هر چند ما راست بگوئيم.
***
و براى اين كه: نشانه زندهاى نيز به دست پدر بدهند، «پيراهن يوسف را با