تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٢٠
سرانجام، «كاروانى سر رسيد» «وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ». «١»
و در آن نزديكى منزل گزيد، پيدا است نخستين حاجت كاروان تأمين آب است، لذا «كسى را كه مأمور آب آوردن بود، به سراغ آب فرستادند» «فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ». «٢»
«مأمور آب، دلو خود را در چاه افكند» «فَأَدْلى دَلْوَهُ».
يوسف عليه السلام از قعر چاه متوجه شد كه سر و صدائى از فراز چاه مىآيد، و به دنبال آن، دلو و طناب را ديد كه به سرعت پائين مىآيد، فرصت را غنيمت شمرد و از اين عطيه الهى بهره گرفت و بىدرنگ به آن چسبيد.
مأمور آب، احساس كرد دلوش بيش از اندازه سنگين شده، هنگامى كه آن را با قوّت بالا كشيد، ناگهان چشمش به كودك خردسال ماهپيكرى افتاد، فرياد زد: «مژده باد! اين كودكى است به جاى آب» «قالَ يا بُشْرى هذا غُلامٌ».
كمكم، گروهى از كاروانيان از اين امر آگاه شدند، ولى براى اين كه ديگران باخبر نشوند و خودشان بتوانند اين كودك زيبا را به عنوان يك غلام در «مصر» بفروشند، «اين امر را بعنوان يك سرمايه نفيس از ديگران مخفى داشتند» «وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً». «٣»
البته در تفسير اين جمله، احتمالات ديگرى نيز داده شده، از جمله اين كه:
يابندگان يوسف عليه السلام، يافتن او در چاه را مخفى داشتند و گفتند: اين متاعى