تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥١٢
ظاهر است، كه با هيچ يك از معيارهاى ادبى سازگار نيست زيرا:
اولًا- «ذلِك» كه در آغاز آيه ذكر شده، در حقيقت به عنوان ذكر علت است، علت، براى سخن پيش كه چيزى جز سخن همسر عزيز نيست، و چسبانيدن اين علت به كلام يوسفكه در آيات قبل از آن با فاصله آمده است، بسيار عجيب است.
ثانياً- اگر اين دو آيه بيان گفتار يوسف باشد، يك نوع تضاد و تناقض در ميان آن خواهد بود؛ زيرا از يكسو، يوسف مىگويد: من هيچ خيانتى به عزيز مصر روا نداشتم.
و از سوى ديگر، مىگويد: من خود را تبرئه نمىكنم؛ چرا كه نفس سركش به بدىها فرمان مىدهد.
اين گونه سخن را كسى مىگويد كه لغزشى هر چند كوچك از او سر زده باشد، در حالى كه مىدانيم يوسف هيچ گونه لغزشى نداشت.
ثالثاً- اگر منظور اين است كه عزيز مصر بداند او بىگناه است، او كه از آغاز (پس از شهادت آن شاهد) به اين واقعيت پى برد، و لذا به همسرش گفت: از گناهت استغفار كن.
و اگر منظور اين باشد كه بگويد: به شاه خيانت نكردهام، اين مسأله ارتباطى به شاه نداشت، و توسل به اين عذر و بهانه كه خيانت به همسر وزير خيانت به شاه جبار است، يك عذر سست و واهى به نظر مىرسد. به خصوص اين كه درباريان معمولًا در قيد اين مسائل نيستند.
خلاصه اين كه: ارتباط و پيوند آيات، چنين نشان مىدهد: همه اينها گفتههاى همسر عزيز مصر است، كه مختصر تنبه و بيدارى پيدا كرده بود، و به اين حقايق اعتراف كرد.