تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٠٩
راست بگوئيد، حقيقت را آشكار كنيد، آيا هيچ عيب، تقصير و گناهى در او سراغ داريد؟!.
در اينجا وجدانهاى خفته آنها يك مرتبه در برابر اين سؤال بيدار شد، و همگى متفقاً به پاكى يوسف گواهى دادند، «گفتند: منزه است خداوند، ما هيچ عيب و گناهى در يوسف نيافتيم» «قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ».
همسر عزيز مصر كه در اينجا حاضر بود و به دقت به سخنان سلطان و زنان مصر گوش مىداد، بىآن كه كسى سؤالى از او كند، قدرت سكوت در خود نديد، احساس كرد: موقع آن فرا رسيده است كه سالها شرمندگى وجدان را با شهادت قاطعش به پاكى يوسف و گنهكارى خويش جبران كند، به خصوص اين كه او بزرگوارى بىنظير يوسف را از پيامى كه براى شاه فرستاده بود درك كرد، كه در پيامش كمترين سخنى از وى به ميان نياورده، و تنها از زنان مصر به طور سر بسته سخن گفته است.
يك مرتبه گوئى انفجارى در درونش رخ داد «فرياد زد: الآن حق آشكار شد، من پيشنهاد كامجوئى به او كردم، او از راستگويان است» و من اگر سخنى درباره او گفتم دروغ بوده است، دروغ! «قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزيزِ الآْنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقينَ».
***
همسر عزيز در ادامه سخنان خود چنين گفت: «من اين اعتراف صريح را به خاطر آن كردم كه يوسف بداند در غيابش نسبت به او خيانت نكردم» «ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْأَخُنْهُ بِالْغَيْبِ».
چرا كه من بعد از گذشتن اين مدت و تجربياتى كه داشتهام، فهميدهام «خداوند نيرنگ و كيد خائنان را هدايت نمىكند» «وَ أَنَّ اللَّهَ لايَهْدي كَيْدَ