تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٠٦
٥٠ وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُوني بِهِ فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللَّاتي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَليمٌ
٥١ قالَ ما خَطْبُكُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزيزِ الآْنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقينَ
٥٢ ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْأَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَ أَنَّ اللَّهَ لايَهْدي كَيْدَ الْخائِنينَ
٥٣ وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسي إِنَّ النَّفْسَ لَا مَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحيمٌ
ترجمه:
٥٠- پادشاه گفت: «او را نزد من آوريد»! ولى هنگامى كه فرستاده او نزد وى آمد، يوسف گفت: «به سوى صاحبت بازگرد، و از او بپرس ماجراى زنانى كه دستهاى خود را بريدند چه بود؟ كه خداى من به نيرنگ آنها آگاه است».
٥١- (پادشاه آن زنان را طلبيد و) گفت: «به هنگامى كه يوسف را به سوى خويش دعوت كرديد، جريان كار شما چه بود»؟ گفتند: «منزّه است خدا، ما هيچ عيبى در او نيافتيم»! (در اين هنگام) همسر عزيز گفت: «الآن حق آشكار گشت! من بودم كه او را به سوى خود دعوت كردم؛ و او از راستگويان است!
٥٢- اين سخن را به خاطر آن گفتم تا بداند من در غياب، به او خيانت نكردم؛ و خداوند مكر خائنان را هدايت نمىكند!
٥٣- من هرگز خودم را تبرئه نمىكنم، كه نفس (سركش) بسيار به بدىها امر مىكند؛ مگر آنچه را پروردگارم رحم كند! پروردگارم آمرزنده و مهربان است»!